ذبيح الله صفا
545
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* عشق آمد و بر دلم شبيخون آورد * و ز ديده ز دل سرشك بيرون آورد دل را به كف غمش ندادم بخوشى * تا لاجرمم ز ديده بيرون آورد * زين دام بلا كه در وى افتاد دلم * بس در كه به روى فتنه بگشاد دلم در عشقِ كسى كه جوى خون مىراند * خون راند ز چشم من ، كه خون باد دلم ! * هر شب چو شباهنگ بگريد با من * ناهيد بآهنگ بگريد با من و ز جور تو سنگدل چو گريم بر خود * حقّا كه دل سنگ بگريد با من ! * در دهر كسى نيافت بيداد از تو * در دور دلى نماند ناشاد از تو من ماندم و اميد تو و بخشايش * فريادرسم و گرنه فرياد از تو * ما را نبود دلى كه كار آيد ازو * جز ناله كه هردمى هزار آيد ازو چندان گريم كه كوچهها گل گردد * نى رويد و نالههاى زار آيد ازو * نه عشق شنيدهام بدين رسوايى * نه دل شده ديدهام بدين شيدايى صبر اندك و عشق آمده دل رفته ز دست * خصم آگه و او سركش و من سودايى * از سادگى و سليمى و مسكينى * وز سركشى و تكبّر و خودبينى بر آتش اگر نشانيم بنشينم * بر ديده اگر نشانمت ننشينى