ذبيح الله صفا
539
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بديل گلشن و طارم مكن جبال و سُهول * عديل مجلس و خلوت مكن كُهوف و شِعاب بگو هرآنچه تو دانى مكن حديث سفر * بكن هرآنچه تو خواهى مكن بهجر خطاب جواب دادم كز عزم اين سفر با من * مكن عتاب كه از تو صواب نيست عتاب بديع نيست ز احباب رنج راه سفر * غريب نيست ز عشّاق قطع سهل و عِقاب « 1 » شنيدهاى ز حكايات و ديدهاى ز سمر * رسيدهاى بروايات و خواندهاى بكتاب هواى ليلى و مجنون وفاى زينب و زيد * بلاى وامق و عذرا عناى دعد و رباب سپردهاند بسى راههاى بىپايان * بريدهاند بسى بحرهاى بىپاياب شوم ز ظلمت اين آستانِ ظلمنماى * ببارگاه يكى آفتاب عالمتاب ز دل بنالم چون بيدلان در آن كعبه * به خون بگريم چون مجرمان در آن محراب برم ظُلامه بديوان صاحب و شنوم * ز لفظ صاحب ديوان شرق و غرب جواب * * « 2 » چيست آن گوهر كه مىزايد ز دو گوهر روان * صورت او گوهر امّا باشد از جزع و كمان همچو باران ليك او را از دو خورشيدست ابر * كآن دو خورشيد جهان بين را ازو باشد زيان همچو شمع است از صفا و شمع را ز آن صورتى * گاه افتد در بدن گه ريزد اندر شمعدان باشدش روز وداع از چهرهء دلبر لگن * باشدش شبهاى هجران دامن عاشق مكان ترجمان هر دلى باشد ، كه ديدست اى عجب * ترجمان بىحديث و رازدار بىزبان گاه لعل از رنگ او تابنده در كوه بدخش * گاه دُر از لطف او شرمنده در بحر عمان هست مردمزاده و از اصل پاك است ، اى دريغ * گر ز خونريزىّ و غمّازى نبودى داستان طفل خردست و دوان و گرمرو افتان برو * وز عزيزى دل بود همراه او در هر مكان لعبتى عريان و گر پوشد در او كس حلّهيى * از لطافت باز نتوان يافتش در پرنيان او چو زيبق مىرود از رويم و من مىكنم * گاهش اندر آستين و گاه در دامن نهان
--> ( 1 ) - عقاب جمع عقبه بمعنى پشته ( 2 ) - اين قصيده در لغز اشك است .