ذبيح الله صفا
517
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
هوا و برق بُد زنگى خندان * كه بنمايد « 1 » بوقت خنده دندان شبى زينگونه همچون دوزخ تار * شده ماه و ستاره ناپديدار فلك چون گنبدى بُد دود خورده * و يا خرگاه قيراندود كرده فرو خفته بَره در ناتوانى * ز سرما گاو گشته كاهدانى دو پيكر سوى پستى كرده آهنگ * بمسكينى فرو افتاده خرچنگ رَمان از تارى و سرما دَمان شير * ز خوشه دانهها ريزنده در زير شكسته پهلوى شاهين ترازو * بيفتاده ز كژدم نيش و بازو كمان را گوشها و زه گسسته * بريش بز ز سرما ژاله بسته دريده آبكش را دلوِ چاهى * بچرخ اندر شده بيهوش ماهى ز سرما گشته مَه « 2 » را پاى بيكار * شده لرزان بسان برگ بَر « 3 » بار عطارد را قلم بيكار گشته * حمايل بر برش مسمار گشته شده ناساز ساز و چنگ ناهيد * ز الحان طربها گشته نوميد شه افلاك در سنجاب خفته * ز سرما ترك ملك و تاج « 4 » گفته سپهسالار را خنجر فتاده * ز اسب تيزرو گشته پياده شده قاضى به كار خويش مشغول * ز سرما گشته از هر حكم معزول ز سرما سست گشته پرّ هندو * بترسيده فرو رفته بكندو نشسته من بكنجى در چنين شب * ز سهم او گرفته جان من تب . . .
--> ( 1 ) - در اصل : بگشايد ( 2 ) - در اصل : ما ( 3 ) - در اصل : پر ( 4 ) - در اصل : تاب