ذبيح الله صفا

491

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

به من زنده شد نام شاهان راد * جهاندار كيخسرو « 1 » و كيقباد . . . اينست آنچه از آغاز كليله و دمنهء منظوم قانعى دربارهء احوال او بدست آمد و بعد ازين روزگار اطلاع روشنى از احوال آن شاعر در دست نداريم جز آنكه مىدانيم او مسلّما بعد از عهد عزّ الدين كيكاوس ثانى كه كليله و دمنهء قانعى باسم او ساخته شده ، هم مىزيست و دوران ركن الدين قلج ارسلان رابع ( 655 - 666 ) و غياث الدين كيخسرو ثالث ( 666 - 681 ) را نيز درك كرد و در تمام اين مدت با لقب ملك الشعرايى و عنوان امير در ميان درباريان و رجال دولت سلجوقى آسياى صغير ، كه دوران ضعف و انحطاط خود را مىگذرانده ، بسر مىبرد و از جملهء بزرگانى بود كه سر انقياد بر آستان مولوى مىسود و به خدمت « خداوندگار » آمد و شد و ازو كسب فيض مىنمود و تا تاريخ وفات آن عارف پاك‌نهاد يعنى تا سال 672 زنده بود و در عرسى كه معين الدين پروانه بعد از مرگ مولوى بنام او ترتيب داده بود شعرى به ياد آن عارف آزاده سرود « 2 » .

--> ( 1 ) - اشاره است به غياث الدين كيخسرو ثانى ( 634 - 643 ) ( 2 ) - اين اطلاعات مأخوذست از كتاب مناقب العارفين افلاكى كه چند بار اشاراتى به ملك الشعراء قانعى در آن وجود دارد و از آن جمله است : « روزى حضرت مولانا عليه سلام اللّه و تحياته در مدرسه نشسته بود ، از ناگاه ملك - الشعرا امير بهاء الدين قانعى كه خاقانى زمان بود ، با جماعت اكابر به زيارت خداوندگار درآمدند ، بعد از مقالات بسيار و اجوبه و اسئلهء بىشمار قانعى گفت كه بنده سنائى را هرگز دوست نمىدارم از آنك مسلمان نبود . فرمود كه چه معنى كه مسلمان نبود ؟ گفت از براى آنك آيات قرآن مجيد را در اشعار خود تضمين كرده است و قوافى ساخته . حضرت مولانا بحدت تمام قانعى را درهم شكسته فرمود كه : خمش كن ! چه جاى مسلمانى كه اگر مسلمانى عظمت او را ديدى كلاه از سرش بيفتادى ! مسلمان توئى و هزاران همچون تو ! او از كونين مسلم بود و كلام خود را كه شارح اسرار قرآنست هم بدان صورت زيب داد كه اخذنا من البحر و اهرقنا على البحر ؛ و تو اين حكمت را ندانى و نخوانده‌اى از آنك به ظاهر قانعى و گفت : -