ذبيح الله صفا

475

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * ما نه ز آن محتشمانيم كه ساغر گيرند * وُنه ز آن مفلسكان كه بُزِ لاغر گيرند ما از آن سوختگانيم كه از لذّت سوز * آب حيوان بهلند و پى آذر گيرند چو مه از روزن هر خانه كه اندر تابيم * از ضيا شب صفتان جمله رَهِ درگيرند نااميدان كه فلك ساغر ايشان بشكست * چو ببينند رخ ما طرب از سر گيرند آنكه زين جرعه كشد جمله جهانش نكُشد * مگر او را بگليم از بَرِ ما برگيرند هركه او گرم شد اينجا نشود غرّهء كس * اگرش سرد مزاجان همه در زر گيرند در فرو بندو بده باده كه آن وقت رسيد * زرد رويان ترا كه مى احمر گيرند بيكى دست مى خالص ايمان نوشند * بيكى دست دگر پَرچَمِ كافر گيرند آب ماييم بهرجا كه بگردد چرخى * عود ماييم بهر سور كه مجمر گيرند پسِ اين پردهء ازرق صنمى مهروييست * كه ز نور رخش انجم همه زيور گيرند ز احتراقات و ز تربيع و نحوست برهند * اگر او را سحرى گوشهء چادر گيرند تو دو راى و دو دلى و دل صاف آنها راست * كه دل خود بهلند و دل دلبر گيرند خمش اى عقل عطارد كه درين مجلس عشق * حلقهء زهره بيانت همه تسخر گيرند * * بگو به گوش كسانى كه نور چشم منند * كه باز نوبت آن شد كه توبه‌ها شكنند هزار توبه و سوگند بشكنند آن دم * كه غمزه‌هاى دلارام طبل حسن زنند چو يار مست و خرابست و روز روز طرب * به غير شنگى و مستى بيا بگو چه كنند ز بس كه خرقه گرو برد پير باده‌فروش * كنون بكوى خرابات جمله بو الحسنند بگير مطرب جانى قنينهء كانى * نواز تنتن تنتن كه جمله بىتو تنند مقيم همچو نگين شو بحلقهء عشّاق * كه غير حلقهء عشّاق جمله ممتحنند بجان جملهء مردان كه هركه عاشق نيست * همه زنند بمعنى ، ببين زنان چه زنند بجان جملهء جانها كه هر كش آن جان نيست * همه تنند ، نگه كن فروتنان چه تنند