ذبيح الله صفا

446

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

شود پر خلل كار آتشكده * صد آتش بيك جاى بازآمده نيابند هيزم نيابند بوى * ز دين دشمنانشان رسد گفت‌وگوى نه تيمار دارى نه انده خورى * نه پيدا مر آن بىسران را سرى بسى گنج و نعمت ز زير زمين * برآرند آن قوم ناپاك دين ردانى كه در بوم ايران بُوَند * بفرمان ايشان گروگان بُوَند همان پور آزادگان و رَدان * بمانده غريوان بدست بَدان به خدمت شب و روز بسته كمر * به پيش چنان قوم بيدادگر چو باشند بىدين و بىزينهار * ز پيمان شكستن ندارند عار ز ايران زمين و ز نام‌آوران * فتد پادشاهى ببد گوهران ببيداد كوشند يكبارگى * نرانند جز بر جفا بارگى كسى را بود نزدشان قدر و جاه * كه جز سوى كژّى نباشَدْش راه بدانگه كه آيد هزاره بسر * شود كار عالم به شكل دگر برآيد بسى ابر بر آسمان * كه باران نبارد بهنگام آن ز گرماىِ گرم وز سرماى سخت * بريزد بسى برگ و بار درخت ز چشمه بكاهد همه آبها * درآيد بهر كار در تابها بسى كم شود گاو با گوسفند * بود جملگى كارها را گزند شود خُردتر جملهء كالبَد * شود قوّت مردمان سست و بَد بكاهد تگ اسپ و زورِ سُوار * نماند هنر در تن گاوِ كار كسى را كه كُستى بود بر ميان * بود با نهيب و گريزد نهان ز بس رنج و سختى كه آيد بَرُوى * تن او كند مرگ را آرزوى يزشهاى يزدان ندارند ياد * دگرگونه گردد همه رسم و داد نه نوروز دانند و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش نه فَرْوَردگان