ذبيح الله صفا
431
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* * در كاركش اين عقل به كار آمده را * تا راست كند كار بهم برشده را از نقش خيال بر دلت بتكدهييست * بشكن بت و كعبه ساز اين بتكده را * گر دولت و بخت يار بودى ما را * در مسكن خود قرار بودى ما را ور چرخ فلك بكام ما گرديدى * در شهر كسان چه كار بودى ما را * افضل ديدى كه آنچه ديدى هيچست * سرتاسر آفاق دويدى هيچست هر چيز كه گفتى و شنيدى هيچست * و آن نيز كه در كُنج خزيدى هيچست * احداث زمانه را چو پايانى نيست * احوال جهان را سر و سامانى نيست چندين غم بيهوده به خود راه مده * كاين مايهء عمر نيز چندانى نيست * افسوس درين زمانه يك همدم نيست * و اسباب نشاط در بنىآدم نيست هركس كه درين زمانه او را غم نيست * يا آدم نيست يا درين عالم نيست * باشد كه ز انديشه و تدبير درست * خود را بدر اندازم ازين واقعه چُست كاز مذهب اين قوم ملالم بگرفت * هريك زده دست عجز بر شاخهء سست * با يار بگفتم بزبانى كه مراست * كاز آرزوى روى تو جانم برخاست گفتا قدمى ز آرزو آنسو نه * كاين كار بآرزو نمىآيد راست * هر نقش كه بر تختهء هستى پيداست * آن صورت آن كسست كاين نقش آراست