ذبيح الله صفا

425

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چو كاروانِ نَفَس كرد عزم بيرون شو * درآ درآ كه درين واقعه تو مىبايى برين مقرنس نيلوفرى زنى خنده * ز پوست غنچه‌صفت گر يكى برون آيى مكن كه بر كرهء خاك متهم گردند * چو خصم خواجه دو زلفت بباد پيمايى خدايگان اكابر جمال دولت و دين * كه برد دهشت او ظلم را توانايى . . . * * جز غم كه نديم دل سودايى ماست * كس نيست كه او مونس تنهايى ماست هر جرعهء خون كه ساقى غم ريزد * از جام جهان‌نماى بينايى ماست * اين همدم بيگانه كه جانش نامست * در خانهء تن نه از پى اكرامست روزى دو سه در شكنجهء ايّامست * ز آنروى كه طينت وجودش خامست * گر بر سر شهوت و هواخواهى رفت * از من خبرت كه بىنوا خواهى رفت بنگر كه چه‌اىّ و از كجا آمده‌اى * مىبين كه چه مىكنى كجا خواهى رفت * مى خور كه بسى زير گِلت بايد خفت * بىمونس و بىحريف و بىباده و جفت زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت * كآن لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت * زلف تو كه آفتاب در سايهء اوست * ديويست كه جبرئيل همپايهء اوست و آن چشم پلنگ خويت آهو بره‌ييست * خونخواره كه شير آسمان دايهء اوست * گفتم كه مگر اين دل اندوه‌پرست * از دامن سودات كند كوته‌دست ليكن چه محالست ، يقين مىدانم * تا سر ننهد نخواهد از پاى نشست *