ذبيح الله صفا

407

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بزاد مادر طبعم چو دخترى در حال * بدست تربيت مهر پرورى دهمش بپرورم چو جگرگوشگان به خون دلش * بدان اميد كه روزى به شوهرش دهمش براى چشم چو نيل رخش كشم ز حروف * ز كان جان و خرد تاج و افسرى دهمش بدست لطف برآرايمش چنانك او را * گران ندانى اگر خود بكشورى دهمش براى خسته‌دلان از زهاب چشمهء نطق * ز جوى جان بهر انگشت شكّرى دهمش ز بهرِ سَمعهء صيتِ جمال تازه رخش * ز كان دل پى هر نكته گوهرى دهمش رسانمش چو مه از نيكويى و زيبايى * بر آسمان و ز هرگونه زيورى دهمش چو بر سراچهء طبع آرمش برون از سر * سپيد و پاك چو كافور چادرى دهمش به خواهش طمع مكرمت نه دفن بنات * بهر طريق كه باشد بهمسرى دهمش اگرنه درخور خود داردش چه عيب آرد * كازوش باز ستانم به ديگرى دهمش * * رخت دل زين تنگ و تارى خاكدان بيرون گذار * كاز بَرِ دل تا بر اين ايوان اخضر هيچ نيست از رَهِ معنى فراز چرخ و اخترساز جاى * كازره صورت فراز چرخ و اختر هيچ نيست همچو نامردان مترس از مرگ ظاهر چون بدهر * خالى از كَون و فساد از خشك و از تر هيچ نيست هرچه هست اندر تو موجودست تو خود را ببين * ديده دارى نيك بنگر از تو مضمر هيچ نيست هرچه كآن مقدور تقديرست از عالم بجوى * ز آنكه در تقدير عالم نامقدّر هيچ نيست * * دانى كه بر نگين سليمان چه نقش بود * دل در جهان مبند كه با كس وفا نكرد خرّم تنى كه حاصل عمر عزيز را * با دوستان بخورد و بدشمن رها نكرد * * چشمم كه هميشه جوى خون آيد ازو * سيلاب سرشك لاله‌گون آيد ازو ز آن ترس نگريم كه خيال رخ تو * با اشك مبادا كه برون آيد ازو * *