ذبيح الله صفا

405

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

عشق من و حسن تو در عهد خويش * هيچيكى زين دو ندارد قرين حسن نبايد كه بود بيش از آن * عشق نشايد كه بود بيش ازين آن لب و خط بين كه تو گويى فتاد * رهگذر مورچه بر انگبين خاتم خوبيست دهانت كه هست * حلقهء او لعل و زمرّد نگين گرد دهان تو خطى خوش نوشت * سوى رخت آن دو لب شكّرين نيست از آن نقطه چنين خط عجب * ز آنكه خط از نقطه بخيزد يقين كى كنم از دست رها دامنت * گرچه به خون برزنيم آستين دور مگردان ز خودم تا نهم * پيش تو چون زلف تو سر بر زمين * * زهى خوش آمده رويت مرا چو جان در چشم * چه ناخوشست مرا بىرخت جهان در چشم بعشق روى تو گر جان زيان كنم شايد * كه عاشقان را نايد چنان زيان در چشم ترا چنان كه تويى خود چگونه بتوان ديد * چه ممكن است ببستن خيال جان در چشم ز آب ديده به چشم اندرون لطيف‌ترى * از آن سبب كه تو نايى و آيد آن در چشم ز روى خوب تو بازار حسن گرم شدست * كه سيم اشك مرا شد چنين روان در چشم كنم ز ابرو و زلف تو ياد چون آيد * مرا كمان و كمند خدايگان در چشم * * سبك نهاد و سبك پيكر اسبكى دارم * كه سنگِ سخت بسختيش « 1 » بر ببخشايد ز تاب گرسنگى زير لب بغيبت من * از آنكه كاه و جوش نيست ژاژ مىخايد چو شكل داس شدست استخوان پهلوى او * بود كه شاخ گياهى به دو بفرسايد بپايگاه گِلِ آخور « 2 » آنچنان ليسد * كه خاك آخور از آب دهان بيالايد بطنز گفت مرا دوش كاى فلان چه سبب * دلت بشفقت من هيچگونه نگرايد

--> ( 1 ) - سختى : محنت و شدت . ( 2 ) - در اصل : بپاى كاه و گل آخور .