ذبيح الله صفا

386

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

زين خطِ چون موى و لفظ چون شكر از روى نظم * موى بشكافم بتوفيق خداى غيب‌دان آن خداوندى كه بر صنعش بهر مويى گُواست * هرچه هست از مار و مور و وحش و طير و انس و جان آن يكى از روى هستى نز عدد كاندر دو كَون * نيست بر علمش پى مور و سر مويى نهان نيست در حكمش سر مويى مجال اعتراض * گر دهد ملك سليمانى بمورى رايگان خاك در كف كيميا زو ، آب در دريا گهر * مور در چشم اژدها و موى بر اعضا سنان اى بقدرت موى و خون و استخوان را نقشبند * وى به روزى مور و مار و مرغ و ماهى را ضمان عين فضلت پايمرد فضل هر مور و ملخ * دست لطفت رنگريز موى هر پير و جوان گرچه در دست هوا چون مور گشتم پايمال * يك سَرِ مويى ندانم جز تو از سود و زيان * * الفم ز لوح هستى همه هيچ در نشانى * ببقاى غير قائم ز وجود خويش فانى صف آخر ايستاده باميد بِه‌نشينى * ز تحرّك آرميده بصفات بىنشانى صفت الف ندارم كه الف كژى ندارد * همه نقش من كژ آمد ز صحيفهء معانى فلك از زمين بحيلت نشناسم ارچه بيشم * ز فلك بخيره گردى ز زمين بناروانى نه چو آبم از طراوت نه چو آتشم برفعت * نه چو بادم از لطافت نه چو خاكم از گرانى طمعم فريفت ز آنسان كه ببرد از نهادم * حركات خمس‌خوارى بركات عُشرخوانى منم آن خَسِ كم از كم كه بحبّه‌يى نيرزم * اگرم جوى بدانى نخرى برايگانى دل و عقل برگزيده ز گزند گورخانه * برو سينه برنهاده بپرند گورخانى ز هوس براى عشرت شده مست لاابالى * ز هوا به راه نهمت زده كام كامرانى هوس خيال تا كى نَفَسى گهر فشان كن * به ثناى آنكه باشد خردش بديده‌بانى شَهِ تختِ دين محمّد كه سرادق شرف زد * بسوىِ دَرِ مهيمن ز سراىِ امّ هانى بَشَرِ مَلِك لطافت ملك زمين تواضع * چو فلك به پاك جسمى چو ملك به پاك جانى . . .