ذبيح الله صفا
380
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سپر نيلوفر « 1 » بر آب افتاد * تا كه قوسِ قُزح كمان بنمود شاخ گلبن ز غنچه پيكان ساخت * تركشِ تير بيد از آن بنمود لالهء دل سياه خون بگريست * شاخ چون رشك ارغوان بنمود زند خوان آمد و بمجلس گل * نالهء مرد زند خوان بنمود سوسن تازه ده زبان ز دهان * از پى مدحِ پهلوان بنمود پهلوانزاده شاه ناصر دين * كش فلك چتر كاويان بنمود * * صبحدم ، چون عكس خورشيد اختيار آيد ازو * اخچهاى « 2 » زر بهرجايى نثار آيد ازو چون نسيم صبحدم گردد بهرجايى وزان * عاشقان را بوى زلف آن نگار آيد ازو در صبوحى باده بايد خاصه در ايام سور * بادهء سورى كه عكس لعل يار آيد ازو بادهء حمرى كه اندر دل نشاط آرد همى * نه چنان خمرى كه اندر سر خمار آيد ازو بادهيى بايد برنگ ارغوان و بوى گل * آنكه ساقى را برخ بر لالهزار آيد ازو موسم سورست و هريك را كنون در بزم سور * شاهدى بايد كه جان و دل ببار آيد ازو چنگيى بايد كه در يك ارتعاشِ دَه بنان * هر زمانى نالهء بيست و چهار آيد ازو نائيى بايد كه چون ناى از لب او دم خورد * عاشقان را نالهاى زارزار آيد ازو زخمهيى بايد ربابى را كه در تقريب رود * سينهء طنبورى اندر خار خار آيد ازو مجمر عود قمارى پر عبيرتر سزد * تا دم عنبر بچرخ سبز كار آيد ازو كلّه را سر بر فلك بايد همى افراشتن * تا مگر چرخ نهم در ننگ و عار آيد ازو ز آن همه بگذر سراجى يك غزل برخوان بصوت * تا صفات آن غزال گلعذار آيد ازو ماه رخسارى كه زهره شرمسار آيد ازو * اشك چشمم همچو لعل آبدار آيد ازو تير مژگان بر كمان ابروان چون دركشد * هر كجا جان و دلى باشد فگار آيد ازو چشم شوخش تا كه مست و فتنهانگيزست از آن * هر دم آسيبى بجان هوشيار آيد ازو
--> ( 1 ) - و او نيلوفر را باشباع نخوانيد ( 2 ) - اخچه : آقچه