ذبيح الله صفا

378

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چه گفت گفت كه اى چون زمانه بدپيوند * چه راند راند كه اى چون ستاره دورنشين چرا گزيدى راه دراز و رنج سفر * چرا نباشى با من بيك قرار مكين خجسته شهر چو دهلى و دل‌رباى چو من * كه كرد هجر بهنگام وصل يار گزين جواب دادم كاى دَورِ عيشِ تلخ مرا * گرفته از تو حلاوت بدان لب شيرين چرا نخواهد مجنون خسته را ليلى * چرا گريزد فرهاد عاشق از شيرين و ليك دهلى گر فى المثل بهشت شود * تو حور عين كه نباشد ترا بحسن قرين هواى خدمت فخر جهان معين الملك * مرا وَراى بهشت و وصال حور العين * * « 1 » در گل و مل رنگ روى آن نگار آمد كنون * ز آن گل و مل عاشقانش را به كار آمد كنون بىگل و مل گر بباغ اندر روى تاوان بود * كز گل و مل رنگ روى آن نگار آمد كنون نوبهار آمد كنون و اطراف باغ و راغ را * نزهت و زيب بهشت از نوبهار آمد كنون مرغزار آمد كنون چون بوستان اندر خروش * نالهاى مُرغ‌زار از مرغزار آمد كنون آب همچون روى جانان شد مصفّا در شمر * باد همچون زلف دلبر مشكبار آمد كنون تا شراب شبنم آمد صبحگاهان لاله خورد * چشم نرگس از چه معنى مشكبار آمد كنون شاخ دارد از شكوفه عقد مرواريد بار * ز آنكه چشم ابر مرواريد بار آمد كنون بر رخ گل مُل خورد هركس كه او عاشق شود * عاشقى كُو مُل به روى گُل خورد واثق شود مرحبا دوران گل يا حبّذا ايام گل * سوى مل آرد همى باد سحر پيغام گل بلبل اندر باغ دارد منبر از سرو سهى * مىسرايد خطبهء ملك چمن بر نام گل از پى بلبل نهاده دام گل بينم بباغ * بلبل مسكين ندانم چون كند در دام گل نيك خوش بينم كنون آغاز گل در بوستان * گرنه عمر بىوفا ناخوش كند ايّام گل جام گل پر بادهء شبنم همى بينم بباغ * بادهء شبنم چه لايق آمد اندر جام گل

--> ( 1 ) - اين تركيب‌بند در مدح جمال الدين فرامرز بن يوسف وزير است