ذبيح الله صفا

361

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

عشقت نه سرسريست كه از دل بدر شود * مهرت نه عارضيست كه جاى دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم * با شير اندرآمد و با جان بدر شود درديست درد عشق كه اندر علاج آن * هر چند سعى بيش نمايى بتر شود اينك يكى منم كه درين شهر هر شبى * فرياد من ز ذُروهء افلاك بر شود با آنكه گر سرشك فشانم بزنده رود * كِشت عراق جمله بيك روز تر شود روزى بخرج غم نكند اشك من وفا * گر دستگير ديده نه خون جگر شود تلخست پاسخ تو و ليكن مرا چه غم * با دست ، بگذرد بلبانت شكر شود منّت خداى را كه دل من نه زلف تست * تا هر نفس ببادى زير و زبر شود نتوان شناخت موى ميانت ز موى زلف * گاهى كه همچو حلقه بگردت كمر شود ياد لب تو گر برود بر زبان كلك * گردد مداد شهد و قلم نيشكر شود گل مشك ريز باشد اگر بوى زلف تو * يكشب بلطف همره باد سحر شود دى در ميان زلف بديدم رخ نگار * بر هيأتى كه عقده محيط قمر شود گفتم كه ابتدا كنم از بوسه ؟ گفت نه * بگذار تا كه ماه ز عقرب بدر شود گفتم كه چند گونه به پيشت بيان كنم * گر ميل خاطر تو بفضل و هنر شود گفت اين چه عادتست كه هر روز تا بشب * از هرزه گفتن تو مرا دردسر شود فضل و هنر بتحفهء معشوق مىبرى * خود مردكَى بود كه بدينگونه خر شود زر باشد آنكه كار تو چون زر كند ولى * اين هم بطالع تو همانا اگر شود احوال بىتوايى بنده برين نسق * چندان بود كه صدر جهان را خبر شود جان جهان جهانِ كرم مير عزّ دين * كز بندگيش كار فلك معتبر شود . . . * * اينها كه روى خوب ترا نيك ديده‌اند * بر جمله دلبران جهانت گزيده‌اند مرغان نازنين كه برين سبز گلشن‌اند * يك سر ز آشيانهء حسنت پريده‌اند شد ناف آهوانِ ختا پر ز مشك ناب * گويى كه در حوالى زلفت چريده‌اند