ذبيح الله صفا

358

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در وصف حسن صورت خوب تو جز مرا * كس را نداد خامهء معنى نگار دست با آنكه در تموّج درياى عشق تو * هم شد ز دست كارم و هم شد ز كار دست زد ابر هم ز فتنهء طوفان چشم من * بهر امان بدان سرِ هر كوهسار دست شش پنج ضرب عشق تو در نرد دلبرى * داوم بهفت كرده و برده است چار دست شد بند ششدر غم تو مهرهء دلم * ورنه يكى نبردى ازين ده هزار دست اى يوسفى كه دست عروسان مصر حسن * همچون ترنج پيش تو با زخم كار دست آن موى نيست گويى مرغول سنبلست * و آن روى نيست گويى ماه چهاردست زلفت گرفته بودم عقلم بطعنه گفت * ديوانه را نترسد از زخم مار دست بنماى دُر بخنده و بفشان عبير زلف * وآنگه بهرچه راى تو باشد برآر دست امّا بعدل كوش مگر در كمر زنى * جوزا صفت به بندگى شهريار دست و الا نصير دولت و دين آنكه بازداشت * با عزم او سپهر برين از مدار دست * * چو چشم دلبر من مست و سرگران نرگس * به چشم شوخ برآمد ببوستان نرگس بيا و جان و جهان بين كه با چنين سر و شكل * ز غمزهء بت من مىدهد نشان نرگس نتيجه‌ييست از آن زلف پرشكن سنبل * نمونه‌ييست از آن چشم ناتوان نرگس به ياد بادهء چون ارغوانِ لعل ويست * كه جام لاله نهادست بر دهان نرگس گمان نبود كسى را كه در زمانِ صِبا * كشد بدين سبكى ساغر گران نرگس معاشران چمن چشم پر زرش ديدند * از آنكِ داشت زرِ عين در ميان نرگس بشوخ چشمى اگرچه نگاه داشت زرش * كه برنداشت زمانى نظر از آن نرگس ولى در آخر مستى ز آستين بنداخت * درستهاى معيّن يگان يگان نرگس * * اى در دماغ عقل لبت را مزاج مى * اردىبهشت بىرخ تو بر دلم چو دى تا تو سخن نگفتى معلوم ما نشد * كآن قول باطل است كه معدوم نيست شَى