ذبيح الله صفا
310
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
قورچى : پاسبان و اسلحهدار ؛ قورچى - باشى يعنى رئيس اسلحهداران ؛ قور بمعنى سلاح و از همينجاست قورخانه يارغو ، يرغو : محاكمه و بازرسى و تحقيق ؛ يرغوچى بمعنى مستنطق و بازرس يا قاضى ياغى : مخالف سركش و كسى كه مطيع نباشد اولوس : عشيره اولاغ ( الاغ ) : چارپايى كه به بيگارى مىگرفتند ، ستور چاپارى تكشميشى : تعظيم و كرنش قوبجور ، قبجر : ماليات سرانه نوكر : پيشكار و كارگزار يساور : يساول : ديدهبان و محافظ نركه : شكار جرگه ، شكار رژه چريك : سپاهى آزاد قشون : سپاه بخشى : عنوان علماى دينى بودايى سيورغامش ، سيورغاميش : التفات ، توجه ، عنايت قشلاق : يورت زمستانى ييلاق : يورت تابستانى كومك : يارى و همراهى قلان : ماليات ، خراج اياسه ، اياسا : ياسا كه پيش ازين معنى كردهايم پرچم : موى دم و يال اسب كه بر بالاى بيرق مىبستند به نحوى كه افشان شود . اينك اشتباها بمعنى درفش به كار مىبرند بتصور آنكه پارسى است ! جول ( جول كردن ) : مسحور كردن داغ و طاغ ( طاق ) : كوه چنان كه در قره داغ و آلاطاغ باورچى : خوانسالار ايلخان : فرمانرواى متابعان نظاير اين لغات و بسى از مشابهات آنها در عهد مغول و تيموريان در كتابهاى گوناگون خاصه در تواريخى از قبيل تاريخ جهانگشاى جوينى و تاريخ وصّاف و جامع التواريخ رشيدى و ظفرنامهء نظام شامى و ظفرنامهء شرف الدين على يزدى و جز آنها فراوان به كار رفته است و آنچه در سطور مذكور آوردهايم تنها براى آن بود كه نمونههايى از لغات مغولى كه در عهد مورد مطالعهء ما در ايران متداول شده و قسمتى از آنها مدّتهاى دراز در