ذبيح الله صفا

234

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مَشّاطهء منطق تو كرده * آرايش دختران معقول وى از پى طعن دين نشانده * بر رُمحِ جَدَل سنان معقول وى ناخن بحث تو ز شبهه * رنگين شده بر بنان معقول رَو چهرهء نازك شريعت * مخراش بناخنان معقول پنداشته‌اى كه از حقيقت * مغزيست در استخوان معقول بر سفرهء حكمت آزمودند * بس بىنمكست نان معقول تير نظرت ز كورى دل * كژ مىرود از كمان معقول سر بر نكنى بعالم قدس * از پايهء نردبان معقول با حبل متين دين چرايى * پابستهء ريسمان معقول زردشت نه‌اى چرا شدستند * خلقى ز تو زَند خوان معقول شرح سخن محمّدى كن * تا چند كنى بيان معقول بر شَه رَهِ شرع مصطفى رو * نه در پى ره‌زنان معقول كز منهج حق برون فتادست * آمد شدِ رهروان معقول بانگ جَرَس ضلالت آيد * پيوسته ز كاروان معقول گوش دل خويشتن نگه‌دار * از بو على آن زبان معقول نقدى دغلى بزر مطّلاست * در كيسهء زرگران معقول در خانهء دين نخواهى آمد * اى مانده بر آستان معقول بىفرّ هماى شرع ماندى * چون جغد در آشيان معقول چون بازِ سپيد نَقل ديدى * بگذار قراطُغان معقول اينجا كه منم بهار شرعست * و آنجا كه توى خزان معقول در معجزه منكرى كه كردى * شاگردى ساحران معقول سودى نكنى ز دين تصوّر * اين بس نبود زيان معقول روشن دل چون چراغت ايدوست * تاريك شد از دخان معقول