ذبيح الله صفا
122
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
و شايد علت تعلّل خلفا از الناصر لدين اللّه ببعد در پيشگيرى از كفّار مغول و آسوده نشستن در بغداد پشتگرمى بر همين اصل بود كه خود بدان اعتقاد داشته و چند بار بدان تفوّه كرده بودند « 1 » و اتفاقا چند فتح سرداران خليفه در برابر قايدان مغول نيز اين فكر را تقويت كرده بود . مسلمانان و اطرافيان خليفه حتى در آخرين روزهاى تاريخ خلافت عباسى در تصور غلط خود باقى بودند . مثلا هنگامى كه لشكريان هلاگو از دجله گذشتند « طلايهء بغداد بدان طرف قبچاقى بود قراسنقر نام ؛ و سلطان جوق نام از نسل خوارزميان دريزك مغول بود . نامه پيش قراسنقر نوشت كه من و تو از يك جنسيم و من بعد از تكاپوى بسيار ، از سر عجز و اضطرار ببندگى حضرت ( يعنى هلاگو ) پيوستم و ايل شدم و مرا نيكو مىدارد ؛ شما نيز بر جان خود رحم كنيد و بر اولاد خويش ببخشاييد و ايل شويد تا بخانومان و جان ازين قوم امان يابيد . قراسنقر جواب نوشت كه مغول را چه محل باشد كه قصد خاندان عباسى كند . چه آن خاندان چون دولت چنگيز خان بسيار ديده و اساس آن از آن استوارترست كه بهر تندبادى متزلزل شود . زياده از پانصد سال است تا حاكماند و هر آفريده كه قاصد ايشان شد زمان او را امان نداد و چون تو مرا بتازه نهال دولت مغول دعوت كنى ، از كياست دور باشد . طريق دوستى و آشتى آن باشد كه هولاگو خان چون از فتح قلاع ملاحده فارغ شد ، از طرف رى نگذشتى و با خراسان و تركستان مراجعت نمودى . دل خليفه از كشيدن لشكر او رنجيده است و الحاله هذا اگر هولاگو خان از كردهء خود پشيمان شده سپاه را با همدان گرداند تا ما دواتدار را شفاعت كنيم تا او پيش خليفه تضرع كند ، ممكن كه از سر رنجش برود و صلح قبول كند تا در قتال و جدال بسته شود . » « 2 » و خليفه خود نيز بمصونيّت خويش و خاندان عباسى اعتقاد داشت چنان كه چون عزم هلاگو را در حملهء بر بغداد جزم ديد به دو پيغام فرستاد كه اگر پادشاه نمىداند سؤال كند كه تا اين وقت هر پادشاه قصد خاندان عباسى و بغداد كرد
--> ( 1 ) - رجوع شود به همين كتاب ج 2 ص 214 - 215 . ( 2 ) - جامع التواريخ ص 708 ؛ و نيز رجوع شود به جهانگشا ج 3 ص 283 - 284 .