ذبيح الله صفا
90
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نكند * تو اين دانه كجا خواهى كه كه دارذ غرار تو ترا بينند در دوزخ بدندان سگان داذه * زبان لغوگوى تو ، دهان رشوهخوار تو ايا بازارى مسكين نهاذه در ترازو دين * چو سنگت را سبك كردى گران ز آنست بار تو تو گويى سودها كردم ازين دكان چو برخيزى * ببازار قيامت در پديذ آيذ خسار تو ايا درويش رعناوش چو مطرب با سماعت خوش * بنزد رهروان بازيست رقص خرسوار تو چه گويى نىروش اينجا بخرقه است آبروى تو * چه بويى همچو گل تنها برنگست اعتبار تو بهانه بر قدر چهنهى « 1 » قدم در راه نه ، گرچه * ز دست جبر در بندست پاى اختيار تو باسب همت عالى توانى ره بسر بردن * گر آيد در ركاب جهد پاى اقتدار تو و باز اين شاعر عارف نيكوسخن در جاى ديگر شاعران عهد خود را از مدح امراى بىحاصل زمان برحذر داشته و درين باب گفته است : از ثناى امرا نيك نگهدار زبان * گرچه رنگين سخنى نقش مكن ديوارى مدح اين قوم دل روشن تو تيره كند * همچو رو را كلف و آينه را زنگارى از چنين مردهدلان راحت جان چشم مدار * چون ز رنجور شفا كسب كند بيمارى ؟ ظالمى را كه همه ساله بود كارش فسق * بطمع نام منه عادل و نيكوكارى نيت طاعت او هست ترا معصيتى * كمر خدمت او هست ترا زنارى هر كرا زين امرا مدح كنى ظلم بود * خاصه امروز كه از عدل نماند آثارى كژروى پيشه كنى جمله ترا يار شوند * ور ره راست روى هيچ نيابى يارى كله مدح تو بر فرق چنين تاجوران * راست چون بر سر انگشت بود دستارى صورت حال تو در چشم دل معنىدار * زشت گردد بنكو گفتن بدكردارى اسد المعر كه خوانى تو كسى را كه بود * رو به حيلهگرى يا سگ مردمخوارى . . . صورتند اين امرا جمله ز معنى خالى * اوست چون درنگرى صورت معنى دارى * * * گر كسى از نعمت اين منعمان ادرار خورد * همچو گربه كاسه ليسيد و چو سگ مردار خورد همچو مارش سر همى كوبند امروز اى پسر * هر كه روزى دانه بىچون موش ازين انبار خورد يا رب اين ساعت چو تائب از گنه مستغفرست * سيف فرغانى كه اين ادرار از ناچار خورد
--> ( 1 ) - خوانده شود چنهى ( بكسر اول و سكون ثانى ) .