ذبيح الله صفا

88

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

آنان بوده‌اند ، براى مقامات دنيوى خود را با طبقات فاسد حاكمه يا اجتماع همرنگ ميكرده و اين مثل را به كار مىبسته‌اند كه « خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو ! » و گروه سوم كه ازين اوضاع بامان آمده بودند ، دردها در دل و بارها بر جان داشتند و اين دردها را يا از طريق نصيحت و اندرز بمتغلّبان و زورمندان و هدايت آنان به خدمت خلق و دست برداشتن از ايذا و آزار مردم اظهار ميكردند و يا از راه انتقاد خالى از طنز و شوخى ، يعنى انتقاد آشكار و تند ، و يا از راه طنز و هزل و شوخى و كنايه . بيشتر شاعران بزرگ در زمرهء گروه اول و دوم‌اند . سعدى ، جز در هزليات كه انتقادات خود را از طريق طنز و شوخى اظهار كرده ، در غالب قصايد و قطعات منظوم و منثور خود خواسته است از طريق ارشاد بزرگان عهد خويش راه دادگرى و خدمت بمردم و آسوده گذاشتن آنان را بياموزد ، شاعران ديگرى كه بين دو گويندهء بزرگ شيراز ، سعدى و حافظ ، زندگى ميكردند ازينگونه نصايح و اندرزها بسيار دارند كه خواندن آنها را بر عهدهء مطالعه‌كنندهء اين كتاب مىگذارم . نظر من درينجا بيشتر بانتقادات تندى است كه مولود وضع زمان بود . از جملهء آنهاست گفتارهاى سيف الدين محمّد فرغانى شاعر قرن هفتم ، معاصر سعدى . وى در چندين قصيدهء خود ، و از آن ميان در يك قصيدهء طولانى ، بسيارى از طبقات مهم اجتماع را كه غالبا بفساد گراييده بودند مورد سرزنش و شماتت قرار داده است . اينك قسمتى از آن قصيده را كه بدين مطلع است : چو بگذشت از غم دنيا بغفلت روزگار تو * در آن غفلت ببىكارى بشب شد روز كار تو در ذكر طبقات مختلف اجتماعى ، و معايب و مفاسد آنان مىآوريم : ايا سلطان لشكركش بشاهى چون علم سركش * كه هرگز دوست با دشمن نديده كارزار تو ملك شمشيرزن بايد چو تو تن مىزنى نايد * ز تيغى بر ميان بستن مرادى در كنار تو نه دشمن را بريده سر چو خوشه تيغ چون داست * نه خصمى را چو خرمن كوفت گرز گاوسار تو . . . خرى شد پيشكار تو كه در وى نيست يك جو دين * دل خلقى ازو تنگست اندر روز بار تو چو آتش برفروزى تو بمردم سوختن هردم * از آن كان خس نهد خاشاك دايم بر شرار تو چو تو بىراى بىتدبير او را پىروى كردى * تو در دوزخ شوى پيشين و از پس پيشكار تو