ذبيح الله صفا

85

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و كاسد شدن بازار علم و هنر و راستى و مروّت ، و رواج نامردمى و ناراستى و سفاهت را مجسّم مىكند و اين تصوير مولم را « از پى آيندگان » برجاى مىگذارد . شايد اين قصيدهء كوتاه بتواند چندين بار بيش از سخن دراز من نمايندهء وضع آشفتهء عصر و غلبهء فساد و نشانه‌يى از سقوط روحانى و نفسانى مردم در روزگار مورد مطالعهء ما باشد . سيف الدين مىگويد : در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود * كآمدن من بسوى ملك جهان بود بهر عمارت سعود را چه خلل شد * بهر خرابى نحوس را چه قِران بود بر سر خاكى كه پايگاه من و تست * خون عزيزان بسان آب روان بود تا كند از آدمى شكم چو لَحَد پر * پشت زمين همچو گور جمله دهان بود اين تن آواره هيچ جاى نمىرفت * بهر امان ، كاندرو نه خوف بجان بود آب بقا از روان خلق گريزان * باذ فنا از مهبّ قهر وزان بود ظلم بهَر خانه لانه كرده چو خطّاف * عدل چو عنقا ز چشم خلق نهان بود رايت اسلام سرشكسته ازيرا * دولت دين پير و بخت كفر جوان بود بر سر قطبِ صلاحِ كار نمىگشت * چرخ كه گويى مُدَبِّرش دَبَران بود مردم بىعقل و دين گرفته ولايت * حال بره چون بود چو گرگ شبان بود بنگر و امروز بين كز آنِ كيانست * ملك كه دىّ و پرير از آنِ كيان بود قوت شبانه نيافت هركه كتب خواند * ملك سلاطين بخورد هركه عوان بود ملك شياطين شده بظلم و تعدّى * آنچِ بميراث از آنِ آدميان بود آنك بسر بارِ تاج خود نكشيدى * گرد جهان همچو پاى كفش‌كشان بود گشته زبون چون اسير هيچ كسانرا * هركه باصل و نسب امير كسان بود تجربه كرديم تا بديش يقين شد * هركه كسى را بنيكويش گمان بود سر كه كند مردمى فتاده ز گردن * نان كه خورد آدمى بدست سگان بود دل ز جهان سير گشته چون وزغ از آب * خون جگر خورد هركرا غم نان بود