مرتضى راوندى
73
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
خليفه و سلطان . . . رويدادهاى سدهء يازدهم به حكومت دنيوى ، چنان درخششى داد ، كه تا آن روزگار در جهان اسلام مانندش نبود ، اكنون ديگر همپاى خليفه ، همچون « امام » سلطان نيز بود . همه ولايتى كه مردمش خليفه عباسى را پيشواى روحانى خويش مىدانستند گوش به فرمان سلطان بودند - در نتيجه لقب سلطان مقام و اهميتى جز آنكه پيشتر داشت پيدا كرد . . . و خويشان و دستنشاندگانش داراى لقب ايرانى شاه يا ملك بودند . . . سلاطين سلجوقى ، خويش را شاهنشاه نيز مىناميدند . . . . خليفة الله ، ديگر امامى بود محروم از حكومت دنيوى چه سلطان خود را ظل الله مىشمرد . . . » « 1 » « گاه خلفا از ضعف حكومتهاى محلى استفاده مىكردند و حكومت دنيايى را نيز از راه جنگ به كف مىآوردند . چنان كه در سال 1152 خليفه « مكتفى » توانست سپاهيان ترك را از بغداد و اطراف آن بيرون براند » « 2 » با اينحال سلاطين ، از خلفا مىخواستند كه به حكومت معنوى قناعت ورزند و فقط در خطبهها نام آنان برده شود . خلفا نيز سرسختانه مقاومت مىكردند ، سلاطين و پيروان آنها مىگفتند : « اگر خليفه امام است پس بايد كار هميشگى او نيايش و نماز باشد . . . مداخله و دست داشتن خليفه در كارهاى گذراى فرمانروايى دنيويى بىمعنى است و اين كارها را بايد به عهدهء سلطان بگذارند . پيكار در راه تحصيل قدرت در عهد سلجوقيان و خوارزمشاهيان همچنان ادامه يافت و سرانجام پس از حمله مغول دودمانى كه دشمن خليفه بود ، يعنى خوارزمشاهيان ، براى هميشه از ميان رفت - چون اغلب سلاطين و خلفا ، برگزيدهء مردم نبودند و در دوشيدن ملل و اخذ مالياتهاى گران و قتل و غارت مردم ، همداستان بودند ، افكار عمومى از هيچيك از اين دو منبع قدرت حمايت نمىكرد . ابن اثير حتى اين مزيت را به خليفه عباسى « ناصر » مىبخشد كه در روزگار او ، جز خود خليفه ، كسى نبوده است كه وى را دشنام ندهد . » « 3 » در همين ايام ، ناصر خليفهء طمّاع ، قلم نسخ بر مالكيت خصوصى بر زمين كشيد و آشكارا گفت همهء زمينها از آن امير المؤمنين است . با اين نوآورى و بدعت ، فئودالها و دشمنان خليفه ، زبان به دشنام او گشودند . پيكارهاى داخلى به خليفهء عباسى اجازه نمىداد كه به اوضاع اسپانيا و مناطق شمالى آفريقا توجه كند . در سال 1171 ميلادى ، روزگار
--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 24 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 26 . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 28 .