مرتضى راوندى

503

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آوردند كه اعدام كنند و او وقتى كه به محل اعدام رسيد با صداى بلند اين شعر را خواند : يك دست جام باده و يك دست زُلف يار * رقصى چنين ميانهء ميدانم آرزوست اين گونه آثار شجاعت ، به‌طورى كه ايرانيها مىگفتند ، در حاضران اثر مىكرد و آنها را به فكر مىانداخت . . . « 1 » داستان شمع‌آجين كردن سليمان خان در « تاريخ نبيل » با تفصيل بيشترى ذكر شده است : شمع‌آجين كردن حاجى سليمان خان و بىباكى او در تاريخ نبيل در مورد قتل حاجى سليمان خان چنين آمده است : « . . . ميرزا تقى گفت : حكومت به من امر كرده بود كه 9 عدد شمع تهيّه كرده و 9 محل بدن سليمان خان را سوراخ كرده ، در هر سوراخى شمعى فرو برم . ناصر الدينشاه به حاجب الدوله گفته بود كه دربارهء اتهام سليمان خان تحقيق كامل كنيد و پس از اقرار ، او را وادار كنيد كه از محبّت باب تبرّى نمايد ، در صورت امتناع ، او را به نحوى كه خودش مىخواهد به قتل برسانيد . سليمان خان گفته بود : مرا شمع‌آجين كنيد و با طبل و نى در بازار بگردانيد و در آخر كار بدن مرا شقّه كنيد . همين عمل دربارهء او مجرى شد ، و هر نيمه از بدن او را به طرفى از دروازهء نو آويختند . ميرزا تقى گفت ، چون شمعها را آورديم و خواستيم در بدن او فروبريم ، ميرغضب در وقت سوراخ كردن بدنش ، دستش مىلرزيد . سليمان خان كارد را از دست ميرغضب گرفته به بدن خود فرو برد و سوراخ كرد و به ميرغضب گفت چرا دستت مىلرزد ، اين‌طور بدن مرا سوراخ كن . من ترسيدم سليمان خان به مأمورين و فرّاشان حمله كند . اشاره كردم تا دستهاى او را از عقب ببندند . سليمان خان گفت هرجا را كه من اشاره كردم سوراخ كنيد . به اشاره سليمان خان دو شمع در سينهء او و دو تا روى دوشهايش و يكى در زير گردن و چهارتا در پشتش روشن كردند . صداى هياهوى مردم و ريختن خون از زخمها ، او را مضطرب نساخت . با كمال شجاعت و استقامت به اطراف نظر مىكرد . چون كار شمع‌آجين تمام شد ، سليمان خان از جا برخاست ، با قامتى راست مانند سروخرامان به راه افتاد . از ميان صفوف جمعيّت مىگذشت ، هرچند قدم مىايستاد و به مردم مىگفت : شكر خدا را كه به آرزوى دل و جان رسيدم و تاج شهادت بر سر نهادم ، ببينيد محبّت باب چه آتشى در دل من افروخته و دست قدرت او چگونه فدائيان خود را به ميدان جانبازى مىفرستد . . . آنكه اين آتش را در قلب من افروخته كاش در اينجا حاضر

--> ( 1 ) . يك سال در ميان ايرانيان ، از 1887 تا 1888 ، ترجمهء منصورى ، ص 109 .