مرتضى راوندى

495

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سياست دولت در قتل باب دولت « . . . از بيم آنكه اگر او را پنهانى مقتول سازند ، دور نباشد كه مردم نادان ، چنان ، پندارند كه او زنده است و غيبتى اختيار كرده است . . . گفتند كه بهتر آن است كه او را در ميان شهر و بازار بگردانند تا تمام مردمان او را ببينند ، بعد از آن به قتل آورند . در مفتاح باب الابواب صفحهء 234 چنين آمده است كه باب را در كوچه و بازار گردانيدند ، درحالىكه شب كلاهى بر سر داشت و پياده و پاى برهنه راه مىرفت و در زنجير بسته بودند . تفصيل قتل باب را ميزا مهدى خان زعيم الدوله كه پدر و جدش وارد قضايا بوده‌اند بهتر از هركس نوشته است ، عين عبارت او را مىآوريم : آن سه را ( باب و ملا محمد على و سيد حسين يزدى ) به منزل حاجى ميرزا باقر مجتهد ، پيشواى اصوليين بردند باب در آنجا عقايد خود را مخفى كرد . صاحب ناسخ التواريخ مىگويد مجتهد فتواى قتل او را داد . اين موضوع براى من ثابت نيست چه به كرات شنيدم كه مجتهد ، به علت بيمارى يا تمارض ، روى نشان نداد ، سپس او را به خانهء ملا محمّد ممقانى ملقب به حجّة الاسلام بردند و از جمله حاضرين مجلس ، پدرم و پدر بزرگم و حاجى ميرزا عبد الكريم و ميرزا حسن زنوزى ملقبان به ملاباشى و جمعى از اعيان بودند . وقتى باب وارد شد ، صاحب‌خانه او را اكرام كرد و وى را در بالاى مجلس نشاند و گفت ، اين كتب و صحايف از تو و به خط توست يا نه ؟ باب بدانها نظر افكند و گفت : از كتب من است و به خط من نوشته شده . . . بدان معترفم و به نصّ آن اقرار دارم . حجة الاسلام گفت هنوز در اين عقيده باقى هستى كه تو مهدى موعود و قايم آن نبوّت هستى ؟ گفت بله ، حجة الاسلام گفت الان قتل تو واجب و خونت هدر است . . . باب به او گفت : حجّت ، شما هم به قتل من فتوى مىدهيد ؟ حجة الاسلام هم او را رانده گفت اى كافر ، تو خود با اين كتب و اقوال و كفريّاتت به قتل خويش فتوى داده‌اى . ( مفتاح باب الابواب ، ص 233 ) . فى الجمله ملا محمّد ممقانى و ميرزا باقر و ملا مرتضى ، حكم قتل را از پيش فرستادند و حاضر به ملاقات نشدند . تدبير سيد على زنوزى . . . چون امر تمام شد ، سيد على زنوزى براى آنكه ملا محمد على پسر زن خود را از همراهى باب منصرف كند امر كرد تا زن او را با دخترك 6 ساله‌اى كه داشت آوردند . زوجه‌اش تا ملا محمد على را ديد شروع به شيون كرد و با كلماتى جانسوز خواست در ارادهء چون سنگ او تأثير كند و گفت : « شوهر عزيزم آيا به خوارى و ذلت من رحم نمىكنى ، آيا به بىشوهرى من و يتيمى دختر ترحّم ،