مرتضى راوندى
263
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
هفتاد و دو ملتند در دين كموبيش * از ملّتها عشق تو دارم در كيش چه كفر و چه اسلام چه طاعت چه گناه * مقصود تويى بهانه بر در از پيش هان صبح دميد و دامن شب شد چاك * برخيز و صبوح كن چرايى غمناك مىنوش دلا ، كه صبح بسيار دَمَد * او روى به ما كرده و ما روى به خاك سنت بِكُنُ و فريضهء حق بگذار * وان لقمه كه دارى زِ كسان باز مدار غيبَت مكن و مجوى كس را آزار * در عهدهء آن جهان منم ، باده بيار اى دل تو به اسرار معانى نرسى * در نكتهء زيركان دانا نرسى اينجا به مى و جَام بهشتى مىساز * كانجا كه بهشتست رسى يا نرسى اما بوته گل سرخ مذكور كه بر سر قبر فيتز جرالد غرس نمودند يك وقايعنگار انگليسى فرستاد ( از حواشى چهار مقاله به قلم محمد قزوينى به اختصار ) . « 1 » در سالهاى اخير در آرامگاه خيام به كوشش انجمن آثار ملى بنايى زيبا و باغى دلگشا ساختهاند . زندگى در نظر خيام « آيا زندگى غايتى دارد ؟ بهطور قطع آنچه اهل عرفان و اخلاق مىگويند نزد حكيم ، نمىتواند غايت و هدف زندگى باشد . آيا زندگى كردن براى آن است كه انسان مدارج كمال را طى كند و خدا را بشناسد و به او اتصال بيابد ؟ اما موجودى كه خود را نمىشناسد و هدف و غايت خود را نمىداند چگونه مىتواند لاف ، از اتصال و ارتباط با خدا بزند ؟ درست است كه زندگى بايد غايتى داشته باشد ، اما براى آن ، يك غايت برونى نمىتوان فرض كرد ، غايت زندگى غايتى درونى است . خود زندگى است كه غايت و هدف زندگيست ، از اينروست كه بايد زندگى را ، با هرآنچه سبب توسعه و افزايش آن است جستجو كرد و همان را غايت زندگى دانست ، همين فكر است كه سيرهء لذتجويى و اصالت لذت را نزد خيام موجّه مىكند و عقل و حس وى را به سوى زندگى متوجه مىكند ، حقيقت آنچه حس و عقل بهوجود آن گواهى مىدهند زندگى است ، همين زندگى گذران و بىثبات كه از درد و رنج و حماقت و اشتباه آكنده است ، همين است كه حقيقت دارد باقى هرچه هست مبهم ، مشكوك و نامعلوم است .
--> ( 1 ) . همان منبع ، ص 890 .