مرتضى راوندى
206
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اتهام تناقضگويى بر غزالى اين اتهام تناقضگويى و فقدان صميميت را ، يك فيلسوف ديگر اندلس بهنام « ابن طفيل » نيز بر غزالى وارد كرد . اين فيلسوف معاصر ابن رشد كه در فلسفه قرون وسطا ، معرّف تمايلات عرفانى و نوافلاطونى و در ادبيات اروپا ، طلايه « ژانژاك روسو » و دانيل دفو بشمار است و در رمان فلسفى خود موسوم به حى بن يقظان مىگويد كه غزالى چون براى عامهء مردم كتاب نوشته است ، به اقتضاى مصلحت ، امرى را گاه ناگشودنى نشان داده است ، و گاه آن را حل كرده است ، بهعلاوه وى پارهيى وقتها ، مطالبى را در يك كتاب خويش درست مىشمارد و در كتاب ديگر همان را نادرست مىپندارد . چيزى را در يك جا كفر و ناروا مىانگارد و در جاى ديگر همان را جايز و روا مىداند . چنان كه در كتاب تهافت الفلاسفه قول حكما را كه به گمان وى معاد جسمانى را انكار مىكردند كفر مىشمارد و در كتاب ميزان العمل همين قول را به صوفيه منسوب مىشمارد . و باز در كتاب المنقذ من الضلال به صراحت اعتراف مىكند كه با صوفيه ، در همهء عقايد همداستان است . بر خلاف ابن رشد ، استاد وى ابن طفيل ، در عينحال به عظمت غزالى اعتراف دارد و افسوس مىخورد كه چرا آثارى كه وى در علم مكاشفه دارد و به نااهلان ارزانى نيست به نظر وى نرسيده است . نكته اينجاست كه آنچه امثال ابن طفيل و ابن رشد از تضاد و تناقض ، در سخنان غزالى يافتهاند ناشى از تحوّل فكرى اوست و اينها غالبا يا اين تحول فكرى را درنظر داشتهاند يا آن را ، چنان كه بايد ، مهم نشمردهاند . عجب اين است كه غزالى خود با فلاسفه كشمكش آشتىناپذير دارد و با اينحال عدهيى از فقها و متشرعان وى را به اتهام همداستانى با فلاسفه ، به سختى انتقاد كردهاند . در حالىكه شافعيها و ساير اشاعره ، مخصوصا در خراسان ، غزالى را بهعنوان حجة الاسلام و امام و استاد ، تكريم مىكردند و او را امام فقها و رهنماى امّت و امام مرشد مىخواندند . حنفيها در خراسان و در همهجا ، وى را با سبّ و طعن ، نقد و رد مىكردند . در مغرب ، كه آثار غزالى خاصه كتاب احياء علوم الدين شهرت و آوازه عظيم يافت ، فلاسفه بر وى اعتراض داشتهاند كه بيهوده بر اهل فلسفه تهمت مىزند و درعينحال ، خود از ظاهر شريعت كه فلاسفه از آن عدول را جايز نمىشمارند عدول مىكند . اما فقيهان مالكى در همان سرزمين بر غزالى مىتاختند كه چرا بر اقوال فلاسفه تكيه دارد . آنچه هردو دسته را از غزالى ناراضى مىساخت ، در واقع تحوّل فكرى او بود كه هم با مذاق فلاسفه ناسازگار بود هم با طرز فكر فقيهان - در مغرب و در شرق .