مرتضى راوندى
624
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
« آخه ناصر جون اينكه نميشه ، تو هم يه كارى بكن . » گردن مىگيرد ، باد به غبغب مىاندازد و مىگويد : « من هواتونو دارم . » هيچ بنى بشرى تو زندان ، جرأت ندارد به ما بگويد بالا چشمتان ابروست . رئيس زندان ، افسر نگهبان ، پاسبانها و سرپاسبانها ، رو ناصر ابدى حساب مىكنند . هر وقت عصبانى بشود و هر وقت كه دلش بخواهد ، مىتواند سر يك كونه سيگار ، سر يك پياز ، يك گوجهفرنگى و يا هرچيز بىقابليت ديگر ، بند زندان را بههم بريزد . تا بجنبى از پر ليفهء تنبانش تيغ را مىكشد بيرون و قيامت بهپا مىكند . سر بزرگ و تراشيدهء ناصر ابدى قاچقاچ است و جابهجا ، جاى تيغ ، گوشت سفيد بيرون زده است . ناصر ابدى حسابى هوامان را دارد . ماه دوم پاييز است . گرما از تكوتا افتاده است . زهر هوا گرفته شده است . روزها ، بفهمى نفهمى گرم است . گاهى ابرهاى عقيم برهبره ، آسمان را پر مىكند و هوا دمدار مىشود . اما غروب كه سر مىرسد ، خنك مىشود و شب ، سرما جان مىگيرد . مادرم آمده است ملاقاتم . جميله همراهش است ، خاله رعنا هم هست . بلور خانم و ليلا دختر بزرگ ملا احمد هم هستند . نگاه ليلا عجب گستاخ است . تعجب مىكنم كه آمده است ملاقاتم . از بركت بازوى پرزور ناصر خان ، مىتوانم ملاقات خصوصى داشته باشم . در آهنى ، پيش رويم باز مىشود . از راهرو سر پوشيدهء ميان بندها مىزنم بيرون . مىروم تو اتاق بزرگى كه كنار پاسدارخانه است . مادرم جست مىزند و در آغوشم مىگيرد و سرورويم را غرق بوسه مىكند . بوى تن مادرم دلم را غصهدار مىكند . نگاه ليلا عجب گستاخ است . خاله رعنا يكريز حرف مىزند . جميله بغض كرده است . مىبوسمش . هقهق مىكند . نازش مىكنم . كم مانده است بزند زير گريه . نگاهش شادابى روزهاى گذشته را ندارد . پدرم از « كويت » نيامده است . مادرم مىگويد : « نوشته كه شب عيد مياد . » ازش مىپرسم : « ميدونه كه من زندونى شدم . » مادرم بغض كرده حرف مىزند : « چطور ميتونم براش بنويسم . » بلور خانم اصلا حرف نمىزند . همينطور يكبند نگاهم مىكند . بهش لبخند مىزنم . صداى ليلا را مىشنوم ، صدايش هيجانزده است :