مرتضى راوندى

608

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

انداخت . اين رمان نيز كوششى است براى توصيف جنبه‌هاى گوناگون انحطاط سياسى و اخلاقى سالهاى پس از كودتا تا دههء پنجاه . اتهام به عنوان يك بحث اجتماعى خواندنى است . اما در مقام رمان ارزش هنرى چندانى ندارد ، زيرا طرحى ناشيانه دارد و شخصيتها و صحنه‌هايش به شيوه‌اى قانع‌كننده و ملموس ترسيم نشده‌اند . اتهام نشان‌دهندهء اين واقعيت است كه رحيمى بيش از آنكه رمان‌نويسى خلاق باشد محققى است كه از سر ناچارى ، با استفاده از قالب رمان به طرح نظرياتش پرداخته است . به‌همين جهت مضمون داستان در انبوه بحثهاى اجتماعى گم مىشود و داستان با منطق توضيحى يك رساله ، و نه با منطق حادثه‌اى يك رمان ، ادامه مىيابد ، بىآنكه بتواند وحشت و هراس دوران محمد رضا شاه را به خواننده انتقال دهد . اتهام ، نسب از پاورقيهاى سياسى دههء بيست مىبرد : ماجرا در عراق و ايران مىگذرد و رمان اثر نويسنده‌اى نيست در جهان ( مصطفى الراوى ) وانمود شده است . داستان را بازپرسى ناسازگار با دستگاه حكومتى روايت مىكند . او مأمور شده است براى كشف جنايتى به شهرستانى دورافتاده سفر كند ، در محل وقوع جنايت ، همهء امور در دست نظاميهاست . بازپرس نيز در پادگانى مستقر مىشود . قطعهء بعد را خانم معلمى روايت مىكند كه متهم به قتل فراش مدرسه است . بخشهاى داستان را بازپرس و معلم به تناوب روايت مىكنند . روزها مىگذرد و بازپرس نمىتواند سرنخى بيابد . در محيط سربازخانه‌اى كه همهء مردم در معدن ( اشاره به نفت ) كار مىكنند ، هيچ كس جرئت بيان حقيقت را ندارد . بالاخره روزى معلم به سراغ بازپرس مىآيد و بر مبناى منطق داستانى سستى - اشتباه گرفتن بازپرس با دوستى قديمى - سرگذشت زندگى خود و شوهرش « مسعود » را براى او تعريف مىكند . هريك از بخشهاى بعدى ، توصيفى كنايى از تاريخ معاصر ايران است و در آنها حاكميت استعمار بر جامعه ، اختناق سياسى ، فساد دستگاه ادارى ، نفوذ فرهنگ مصرفى و . . . مطرح مىشود . مسعود نمونه‌اى از روشنفكران كارگزار ، در مركز وقايع قرار دارد در سالهاى ملى كردن نفت ، آرمانها در سر مىپروراند ، اما به دليل نشناختن مردم و خواستهاشان ، تكيه‌گاه مطمئنى نمىيابد : « آن وقتها ، يك دنيا با حالا فرق داشت . اميدى بود ، هدفى بود ، مبارزه‌اى بود ، جوش زندگى . . . اما ما اهل كار نبوديم ، هى حرف زديم . اين هم عاقبت كار . . . » با وقوع كودتا رنگ عوض مىكند و به بهانهء استفاده از موقعيت و خدمت به مردم ، به حكومت مىپيوندد : « بعدها رهبران آن انجمن يكىيكى در دهان اژدها رفتند : وارد دستگاه شدند ، خدمت به ظلم را پذيرفتند . رفتند كه « كارى بكنند » بدبختها ! چه كارى مىتوانستند بكنند ؟ جز آنكه آن چهره كريه را سرخاب بمالند . . . يك دسته شدند . . . مغز