مرتضى راوندى

605

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

از پستان ابر شير نوشيدند ، و افسانهء عشق با باد در ميان نهادند . نكته‌هاى دلبرى و رعنايى به گلها و درختان آموختند و جانوران زمين را به نواله‌اى شادكام ساختند . زندگى را از دريچهء چشم هم نگريستند و آن را سخت و زيبا و پرسيدنى يافتند . به نيروى جوانى و نشاط عشق به جست‌وجوى دشواريها رفتند و سختيها را به بازى گرفتند و هرجا كه دست روزگار سنگى در راه كوشش و آرزوى مردان نهاده بود ، از پاى ننشستند ، تا از پايش درآوردند . . . » « 1 » « گورستان جزيرهء هنگام » : موج دريا با نواى خسته‌كننده روى شنهاى كرانه پهن مىشود و پيام آبهاى نيلگون را در گوش آب بازان خفته مىخواند . ولى آنها كه زير خاك آرميده‌اند ، جنبشى نمىكنند و از هيچ‌جا پاسخى شنيده نمىشود . صدها تكه سنگ رو به خانهء خدا در اين ميدان پهناور و اندوهبار ايستاده است . لكّه‌هاى خزه و اثر جانوران دريايى بر آنها ، از زمانهاى دوردست حكايت مىكند و خفتگان خسته را به ياد رنجها و شاديهاى گذشته مىاندازد . در ميان گورها ، لاشهء زشت و از هم پاشيدهء كركسى افتاده است و كرم و مور با بىشرمى و آز گرسنگان شتابزده لابه‌لاى تن پوسيدهء او را جست‌وجو مىكنند ، بر فراز آسمان نيز بالهاى شوم و خون‌آلود كركس ديگرى گسترده است و نگاه تيزش در كمين فرصت است . كمى جلوتر كالبد آهنين و زنگ‌خوردهء يك كشتى تا كمر در شن فرونشسته است و دريا چون مادرى مهربان بر زخمهاى پيكر آن دست مىكشد و بر حال زارش ناله مىكند ؛ ولى افسوس ! دم جان‌بخش عيسى نيز نمىتواند آن را از چنگال مرگ برهاند . سالها خواهد گذشت و ديگر هيچ زنده‌اى آن را ميان موجها خرامان نخواهد يافت . بر فراز تپه ، خانه‌هاى بلند و دستگاه بىسيم انگليسيان ديده مىشود . ولى كسى در آن نيست و اينهمه بىكار مانده است . آرى ، چندين سال است كه فرمانروايان دريا اين سرزمين لخت و سنگستان را ترك گرفته‌اند و در گوشه و كنار خليج ، لانهء ديگرى براى كشتيهاى خود جسته‌اند . ديگر هيچ گوشى آواز خنده و فرياد عربده‌جوى ملوانان مست را نمىشنود و كسى چشمان آبى و موى بور و چهرهء سرخ آنان را نمىبيند . سقف و ديوار سفيد آب‌انبارها كه در ميان سنگهاى لخت پراكنده است ، چنان كوتاه ساخته شده كه گويى دخمهء ديوان و جادويان افسانه است ؛ و با آن‌كه روز گرم است ، كسى

--> ( 1 ) . به آذين ، نقش پرند ، چشمه و دريا ، از ص 53 تا 56 .