مرتضى راوندى

591

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

جونم ، بگو ده شاهى كيشميش بده . » و او رفت . بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يك مرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم و بىاينكه بفهمم چه مىكنم ، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توى پياده‌رو دويدم و لاى مردم قايم شدم ، عرق از سر و رويم راه افتاده بود و نفس‌نفس مىزدم . بچهكم گفت : « مادل ، چطور سدس ؟ » گفتم : « هيچى جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن . تو يواش مىرفتى ، نزديك بود برى زير هوتول . » اينرا كه مىگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد . بچه‌ام همانطور كه توى بغلم بود گفت : « خوب مادل منو بزال زيمين . ايندفه تند ميلم . » شايد اگر بچهكم اين حرف را نمىزد ، من يادم رفته بود كه براى چه كار آمده‌ام . ولى اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت . هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كارى كه آمده بودم بكنم ، افتادم . به ياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد ، افتادم . بچهكم را ماچ كردم ، آخرين ماچى بود كه از صورتش برمىداشتم ، ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم : « تند برو جونم ، ماشين ميادش . » باز خيابان خلوت بود و اين‌بار بچه‌ام تندتر رفت . قدمهاى كوچكش را به عجله برمىداشت و من دو سه‌بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توى هم بپيچد و زمين بخورد . آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهى به من انداخت ، من دامنهاى چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مىافتادم . همچه كه بچه‌ام چرخيد و به‌طرف من نگاه كرد ، من سرجايم خشكم زد . درست است كه نمىخواستم بفهمد من دارم درمىروم ، ولى براى اين نبود كه سر جايم خشكم زد . مثل يك دزد كه سر بزنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم . خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند . درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و كندوكو مىكردم و شوهرم از در رسيد . درست همانطور خشكم زده بود . دوباره از عرق خيس شدم . سرم را پايين انداختم و وقتى به هزار زخمت سرم را بلند كردم ، بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزى نمانده بود كه به تخمهء كدويى برسد . كار من تمام شده بود . بچه‌ام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود . از همانوقت بود كه انگار اصلا بچه نداشته‌ام ، آخرين بارى كه بچه‌ام را نگاه كردم ، درست مثل اين بود كه بچهء مردم را نگاه مىكردم . درست مثل يك بچهء تازه‌پا و شيرين مردم به او نگاه مىكردم . درست همانطور كه از نگاه كردن به بچهء مردم مىشود حظ كرد ، از ديدن او حظ كردم و به عجله لاى جمعيت پياده‌رو پيچيدم ، ولى يك دفعه به وحشت افتادم . نزديك بود قدمم خشك بشود و سر جايم ميخكوب بشوم . وحشتم گرفته بود كه مبادا كسى زاغ سياه مرا چوب زده باشد . ازين خيال موهاى تنم راست ايستاد و من تندتر كردم . دوتا كوچه پائين‌تر ، خيال