مرتضى راوندى
588
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شيرخوارگاه بسپرى . يا ببريش دار الايتام و . . . » نمىدانم ديگر كجاها را گفت . ولى همانوقت مادرم به او گفت كه : « خيال مىكنى راش مىدادن ؟ هه ؟ » من با وجود اينكه خودم هم به فكر اين كار افتاده بودم ، اما آن زن همسايهمان وقتى اين را گفت ، باز دلم هرى ريخت تو و به خودم گفتم : « خوب زن ، تو هيچ رفتى كه رات ندن ؟ » و بعد به مادرم گفتم : « كاشكى اين كارو كرده بودم . » ولى من كه سررشته نداشتم . من كه اطمينان نداشتم را هم بدهند ، آنوقت هم كه ديگر دير شده بود . از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روى دلم ريخت ، همهء شيرين زبانيهاى بچهام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم و جلوى همهء در و همسايهها زارزار گريه كردم . اما چقدر بد بود ! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت : « گريه هم مىكنه ! خجالت نمىكشه . » بازهم مادرم به دادم رسيد . خيلى دلداريم داد . خوب راست هم مىگفت ، من كه اول جوانيم است چرا براى يك بچه اينقدر غصه بخورم ؟ آن هم وقتى شوهرم مرا با بچه قبول نمىكند . حالا خيلى وقت دارم كه هى بنشينم و سهتا و چهارتا بزايم . درست است كه بچهء اولم بود و نمىبايد اين كار را مىكردم ؛ ولى خوب ، حالا كه كار از كار گذشته است . حالا كه ديگر فكر كردن ندارد . من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم و بروم و اين كار را بكنم . شوهرم بود كه اصرار مىكرد . راست هم مىگفت ، نمىخواست پس افتادهء يك نرهخر ديگر را سر سفرهاش ببيند . خود من هم وقتى كلاهم را قاضى مىكردم به او حق مىدادم . خود من آيا حاضر بودم بچههاى شوهرم را مثل بچههاى خودم دوست داشته باشم ؟ و آنها را سر بار زندگى خودم ندانم ؟ آنها را سر سفرهء شوهرم زيادى ندانم ؟ خوب او هم همينطور . او هم حق داشت كه نتواند بچهء مرا ، بچهء مرا كه نه ، بچهء يك نرهخر ديگر را - به قول خودش - سر سفرهاش ببيند . در همان دو روزى كه به خانهاش رفته بودم ، همهاش صحبت از بچه بود . شب آخر خيلى صحبت كرديم . يعنى نه اينكه خيلى حرف زده باشيم . او بازهم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخر سر گفتم : « خوب ، ميگى چه كنم ؟ » شوهرم چيزى نگفت ، قدرى فكر كرد و بعد گفت : « من نمىدونم چه بكنى . هرجور خودت مىدونى بكن . من نميخام پس افتادهء يه نرهخر ديگر و سر سفره خودم ببينم . » راه و چارهاى هم جلوى پايم نگذاشت . آنشب پهلوى من هم نيامد ، مثلا با من قهر كرده بود ، شب سوم زندگى ما باهم بود ، ولى با من قهر كرده بود . خودم مىدانستم كه مىخواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر يكسره كنم . صبح هم كه از در خانه بيرون مىرفت ، گفت : « ظهر كه ميام ديگه نبايس بچهرو ببينم ، ها ! » و من تكليف خودم را از همان وقت مىدانستم . حالا هرچه فكر مىكنم نمىتوانم بفهمم چطور دلم راضى شد ؟ ولى ديگر دست من نبود . چادر نمازم را به سرم