مرتضى راوندى

567

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

زرين‌كمر رفت ، پردهء شفاف را از جلو مجسمه بودا پس زد ، بعد ساز ظريفى كه شبيه ستار بود با خودش آورد و پايين دشك نشست . گلچهر و زرين‌كمر هردو اهل سغد و مانند دو موجودى بودند كه ممكنست از ميان ابر و دود درآمده باشند . جلو روشنايى خفهء قنديل با وضع مرموز اين سردابه ، بيشتر افسون مانند به‌نظر مىآمدند . صورت آنها خوشگل ، ظريف و مؤدب بود . ظاهرا آرام ، بدون فكر و احساسات و بىسروصدا بودند ، مانند دو فرشته ، مثل آن فرشته‌هايى كه روى ديوار كشيده بودند . زرين‌كمر شروع كرد به ساز زدن ، لبخند گذرنده‌اى روى لبهاى نيمه‌بازش موج مىزد ، مثل اينكه يادگارهاى دور و خوشى جلوش نقش بسته بود . اين يك آهنگ سغدى بود كه نخست ، آهسته و ملايم و بريده‌بريده بود و كم‌كم بلند ؛ تند و مهيج مىشد و يك مرتبه فروكش مىكرد . نوايى بود كه تنها نتهاى اصلى آن را دست‌چين كرده بودند و براى گوشهاى معمولى معنى خارجى نداشت ولى هر زخمه‌اى كه به تارهاى ساز مىزد ، براى روزبهان پر از احساسات و نكات موشكاف بود ؛ مثل اينكه پرده و مقام مفصلى را درين نغمه تا اندازه‌اى كه ممكن بود مختصر كرده بودند و فقط به نكات اصلى آن اشاره مىشد و شنونده باقى آن را در فكر خودش تكميل مىنمود . در صورتى كه گلچهر پشت‌سرهم جام شراب را از كوزه پر مىكرد و به دست روزبهان مىداد كه به يك جرعه مىنوشيد . آهنگ‌ساز بيش از پيش ملايم و مرموز شده بود ، مثل اينكه اين آهنگ براى گوشهاى غيرمادى ، براى گوشهاى آسمانى درست شده بود . نگاه روزبهان به صورت بودا خيره شده بود و گاهى برمىگشت و به امواج آب مىنگريست . نقشهاى روى ديوار به نظرش همه جان گرفته بودند ، چون اين آهنگ به آنها روح مخصوصى دميده بود ، لرزش تارهاى ساز در هوا مىپيچيد ، مثل اين بود كه تمام ذرات هوا از آن متأثر مىشد و حتى آب چشمه و مجسمهء بودا و نقشهايى كه به ديوار كشيده بودند به آهنگ ساز لبخند مىزدند . آهنگ دور و آسمانى ساز همهء ذرات وجود روزبهان را با امواج آب آغشته و ممزوج مىكرد و يكى مىگردانيد . مثل اين بود كه درين دقيقه‌ها زندگى او با اين امواج جور و اخت شده بود . يك زندگى تازه و اسرارآميز در خودش حس مىنمود و اسرار خلقت را مىسنجيد و به امواج آب نگاه مىكرد كه به آهنگ ساز پيچ و خم مىخورد و روى سطح آب ناپديد مىگرديد . درين ساعت به قدرى در افكار خودش آغشته بود مثل اين بود كه