مرتضى راوندى

565

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بود كه منتظر كاغذ من باشيد ، چون هنوز وضعيت معلوم نيست و نمىتوانم تصميم قطعى خودم را بنويسم . » آزاد بخت به گشواد گفت : « آيا شما اطمينان كامل به لشكر خودتان داريد و در موقعش اوامر را انجام خواهند داد ؟ » گشواد : « از اين حيث مطمئن باشيد ، به يك اشارهء من تمام سران سپاه برضد خليفه مىشورند و قتل عام عربها در خراسان عملى مىشود ، ولى فقط منتظر فيروز ، چاپار فضل هستم . » آزاد بخت : « درين صورت پيش ازين كه عيسى پسر ماهان برگردد بايد اين كار را انجام داد . » روزبهان : « پيش از اين‌كه هارون حكم قتل همه برمكيان را بدهد . » آزادبخت : « اگر حكم خليفه پيش از كاغذ فضل برسد ؟ » برزان : « غير ممكن است ، اخبار ما هميشه دو روز پيش از قاصد خليفه به توس مىرسد . چون بهترين چاپار ، چاپار برمكيانست . » ولى درين بين روزبهان از جعبهء طلايى كوچكى حبى بيرون آورد ، در دهنش گذاشت و رويش يك جام شراب نوشيد و از جايش بلند شد . آزادبخت ، برزان و گشواد اگرچه به حضور او محتاج بودند ، ولى عادت به اين غيبت مرموز و ناگهانى روزبهان داشتند و جرئت نكردند كه او را از رفتن باز دارند ، زيرا كه موضوع صحبتشان بىاندازه مهم و وجود روزبهان كه به استقامت رأى او اطمينان داشتند در آنجا لازم بود . روزبهان خيلى آهسته از در خارج شد ، دم در دو بچه كه فانوس در دست داشتند جلو او افتادند . شهر توس با مسجدها ، باغها و كوشكهايش در تاريكى و خاموشى فرورفته بود ، تنها آهنگ دوردست زنگ شتر و صداى آواز خواننده‌اى خاموشى را فاصله به فاصله مىشكست و نسيم ملايمى كه مىوزيد بوى گل اقاقيا در هوا پراكنده كرده بود . روزبهان مثل اينكه در حال طبيعى نبود ، از دو سه كوچه تنگ و تاريك گذشته ، چشمهايش به روشنايى لرزان فانوس خيره شده بود ، بدون اين‌كه به اطرافش نگاه بكند . همين كه دم در خانه‌اش رسيد ، نوكرانش تعظيم كردند و در باغ باز شد ، صداى آبشار و هواى نمناك از آن بيرون آمد . زرين‌كمر ، غلام مخصوص روزبهان جلو رفت و بىآنكه چيزى بگويد كاغذ بسته‌اى به دست او داد . روزبهان كاغذ را گرفت و مانند اينكه فكرش جاى ديگر بود همينطور رفت و زرين‌كمر به دنبالش افتاد . از دالانهاى پيچ در پيچ گذشت ، جلو در آهنينى رسيد ،