مرتضى راوندى

551

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىزند بگويند آقا خانه نيست ! ويلان الدوله امروز ديگر خيلى آزرده و افسرده است . ديشب گذشته را در شبستان مسجدى بسر برده و امروز هم با حالت تب و ضعفى كه دارد نمىداند بكى رو بياورد . هركجا رفته صاحب‌خانه براى كار لازم از خانه بيرون رفته و سپرده بود كه بگويند براى ناهار برنمىگردد . بدبخت دو شاهى ندارد يك حب گنه‌گنه خريده بخورد . جيبش خالى ، بغلش خالى ، از مال دنيا جز يكى از آن قوطى سيگارهاى سياه و خال و ستاره نشان كذائى كه خودش هم نمىداند از كجا پيش او آمده ندارد . ويلان الدوله به گرو گذاردن و قرض و نسيه معتاد است قوطى را در دست گرفته و پيش عطارى كه در همان نزديكى مسجد دكان داشت برده و گفت آيا حاضرى اين قوطى را برداشته در عوض دو سه بسته گنه‌گنه به من بدهى . عطار قوطى را گرفته نگاهى به سر و وضع ويلان الدوله انداخته ديد خدا را خوش نمىآيد بدبخت را خجالت داده و مأيوس نمايد گفت مضايقه نيست و دستش رفت كه شيشه گنه‌گنه را بردارد ولى ويلان الدوله با صداى ملايمى گفت خوب برادر حالا كه مىخواهى محض رضاى خدا كارى كرده باشى عوض گنه‌گنه چند نخود ترياك بده بيشتر بكارم خواهد خورد . عطار هم بجاى گنه‌گنه به‌اندازهء دو بند انگشت ترياك در كاغذ عطارى بسته و بدست ويلان الدوله داد . ويلان الدوله ترياك را گرفته و باز به طرف مسجد روانه شد در حالتى كه پيش خود مىگفت « بله بايد دوائى پيدا كرد كه دوا باشد گنه‌گنه بچه درد مىخورد ؟ » . در مسجد ميرزائى را ديد كه در پهناى آفتاب عباى خود را چهارلا كرده و قلمدان و لوله كاغذ و بياضى و چند عدد پاكتى در مقابل و لولنگ آبى در پهلو در انتظار مشترى با قيچى قلمدان مشغول چيدن ناخن خويش است . جلو رفته سلامى كرد و گفت جناب ميرزا اجازه هست با قلم و دوات شما دو كلمه بنويسم . ميرزا با كمال ادب قلمدان خود را با يك قطعه كاغذ فلفل نمكى پيش گذاشت و ويلان الدوله مشغول نوشتن شد در حالى كه از وجناتش آتش تب و ضعف نمايان بود . پس از آنكه از نوشتن فارغ شد يواشكى بستهء ترياك را از جيب ساعت خود درآورده و با چاقوى قلمدان خرد كرده و بدون آنكه احدى ملتفت شود همه را يك دفعه در دهن انداخته و لولنگ آب را برداشته چند جرعه آب هم روى ترياك نوشيد و اظهار امتنان از ميرزا كرده و به طرف شبستان روان شده ارسيهاى خود را به زير سر نهاده و انا للهى گفته و ديده ببست . فردا صبح زود كه خادم مسجد وارد شبستان شد ، ويلان الدوله را ديد كه گوئى هرگز در اين دنيا نبوده است . طولى نكشيد كه دوست و آشنا خبر شده و در شبستان مسجد