مرتضى راوندى

547

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

« شايد بتوان يك مورد چهارمين هم بر اين موارد سه‌گانه افزود و آن در موقعى است كه بر ما معلوم گردد كه زندگى ما ديگر متضمن هيچ نوع نفع و فايده‌اى نه براى خودمان و نه براى ديگران نمىباشد ، چيزى كه هست در اين صورت بسيارى از افراد زنده ، بايد مرگ را براى خود جايز بل لازم بشمارند . » من معتقد شده‌ام كه انسان تا با زندگى و زندگانى ( و حتى با جانوران و گياهها و سنگها و آبها « كه معلوم نيست بيجان باشند و لفظ « جانوران » هم اين معنى را تأييد مىكند ) آشنائى كافى پيدا نكرده باشد ناقص و از مقام كمال بدور است و تا بدرجه‌اى از كمال نرسيده باشد ، به قدر كافى براى نافع و مفيد بودن و خدمت به دنيا و مردم دنيا مهيا و مستعد نخواهد بود يعنى تا راهدان نباشد راهبر نمىتواند باشد . من معتقدم كه هركس كه بخواهد لايق و سزاوار نام « آدم زنده » باشد بايد بكوشد كه واقعا زنده باشد و تنها خوردن و آشاميدن و خوابيدن و لباس پوشيدن و ثروت جمع آوردن و بچه راه انداختن را زندگى واقعى نپندارد . من معتقدم كه ما بايد زندگى را به تمام معنى و مفهوم اين كلمه دوست بداريم و بدان عمل كنيم ولى در عين‌حال البته و صد البته نبايد چنان كه در « مثنوى » مولانا جلال الدين رومى از زبان جالينوس آمده است بگوئيم : « راضىام كز من بماند نيم جان » * « كه ز كون اشترى بينم جهان » درهرحال با آنكه امروز هشتاد سالى از عمرم مىگذرد زنده مانده‌ام و زنده‌ام و مزه زنده بودن را باز هم مىچشم و آرزويم اين است كه بتوانم جمعى را هرقدر هم معدود باشند با اين نظر و سليقهء خود همراه سازم و به همين منظور باز در اين فرصت و مهلت غير مترقبه كه نصيبم شده است داستانهائى نوشتم كه خوب يا بد اكنون به صورت كتابى هديهء اصحاب مىدارم . خودم هم مىدانم كه شايد اين داستانها لطف و مزهء داستانهاى دست اول قديمم را نداشته باشد ولى نبايد از مدنظر دور داشت كه داستانهاى قديم زمانى برشتهء تحرير درآمد كه نويسنده در بحبوحهء عنفوان جوانى بود و از سرچشمهء نشاط و بىاعتنائى و اميد و بىباكى و بىپروائى و بىاحتياطى آب مىنوشيد و هنوز عارضش ضربت سيليهاى روزگار را نچشيده بود و مخلص كلام آنكه جوان و دلخوش و باصطلاح بيفكر بود و خاطر كاملا مجموعى داشت و طبعش بقول قاآنى تا به اندازه‌اى : « جواهرخيز و گوهرريز و گوهر