مرتضى راوندى

524

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بايد از هستى ، دل برگيرد * ره سوى كشور ديگر گيرد خواست تا چارهء ناچار كند * دارويى جويد و در كار كند صبحگاهى ز پى چارهء كار * گَشت بر بادِ سبك سير سوار گَلّه كاهنگ چرا داشت به دشت * ناگَهْ از وحشت ، پُر ولوله گشت وان شبان ، بيم‌زده ، دل نگران * شد پى برهء نوزاد دوان كبك در دامن خارى آويخت * مار پيچيد و به سوراخ گريخت آهو استاد و نگه كرد و رميد * دشت را خط غبارى بكشيد ليك صياد سرِ ديگر داشت * صيد را فارغ و آزاد گذاشت چارهء مرگ نه كاريست حقير * زنده را دل نشود از جان سير صيد هر روزه به چنگ آمد زود * مگر آن روز كه صياد نبود آشيان داشت در آن دامن دشت * زاغكى زشت و بد اندام و پلشت سنگها از كف طفلان خورده * جان ز صد گونه بلا در برده سالها زيسته افزون ز شمار * شكم آكنده ز گَند و مردار بر سر شاخ ورا ديد عقاب * ز آسمان سوى زمين شد به شتاب گفت : « كاى ديده ز ما بس بيداد * با تو امروز مرا كار افتاد مشكلى دارم اگر بُگْشايى * بكنم هرچه تو مىفرمايى » گفت : « ما بندهء درگاه توايم * تا كه هستيم هواخواه توايم بنده آماده ، بگو فرمان چيست * جان به راهِ تو سپارم جان چيست ؟ دل چو در خدمت تو شاد كنم * ننگم آيد كه ز جان ياد كنم » اين همه گفت ولى با دل خويش * گفتگويى دگر آورده به پيش كاين ستمكارِ قوى پنجه كنون * از نياز است ، چنين زار و زبون ليك ناگه چو غَضَبناك شود * زِو حساب من و جان پاك شود دوستى را چو نباشد بنياد * حزم را بايد از دست نداد در دل خويش چو اين رأى گُزيد * پر زد و دور تَرَك جاى گزيد زار و افسرده چنين گفت عقاب * « كه مرا عمر حبابيست بر آب راست است اينكه مرا تيزپرست * ليك پرواز زمان تيزتر است من گذشتم به شتاب از در و دشت * به شتاب ايام از من بگذشت گرچه از عمر دلِ سيرى نيست * مرگ مىآيد و تدبيرى نيست من و اين شهپر و اين شوكت و جاه * عمرم از چيست بدين حد كوتا ؟