مرتضى راوندى
522
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
ساقى بده پيمانهاى ، زان مى كه بىخويشم كند * بر حسن شورانگيز تو ، عاشقتر از پيشم كند زان مى كه در شبهاى غم بارد فروغ صبحدم * غافل كند از بيش و كم ، فارغ ز تشويقم كند نور سحرگاهى دهد ، فيضى كه مىخواهى دهد * با مسكنت شاهى دهد ، سلطان درويشم كند سوزد مرا ، سازد مرا ، در آتش اندازد مرا * وز من رها سازد مرا ، بيگانه با خويشم كند بستاند اى سرو سهى سوداى هستى از « رهى » * يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند رهى معيرى * مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسيد * جان ز كف رفت و به لَبْ رازِ نهانم نرسيد در نهان سوختم از داغ تو چون شمع ولى * شكوه از دست تو هرگز به زبانم نرسيد به اميد تو چو آئينه نشستم همه عمر * گَردِ راه تو به چشم نگرانم نرسيد غنچهاى بودم و پرپر شدم از باد بهار * شادم از بخت كه فرصت به خزانم نرسيد منِ از پاى درافتاده به كويت چه رسم * كه به دامان تو اين اشك روانم نرسيد دهن شكوه نشد وا ، من لب دوخته را * تا كه از دست غمت كار به جانم نرسيد عشق پاك من و تو قصهء خورشيد و گل است * كه به گلبرگ تو اى غنچه لبانم نرسيد شفيعى كدكنى * تبه كردم جوانى تا كنم خوش زندگانى را * چو سودازندگانى چون تبه كردم جوانى را بود خوشبختى اندر سعى و دانش در جهان اما * در ايران پيروى بايد قضاى آسمانى را به قطع رشتهء جان عهد بستم بارها با خود * به من آموخت گيتى سست عهدى ، سخت جانى را نجويد عمر جاويدان هر آنكو همچو من بيند * به يك شام فراق ، اندوه عمرِ جاودانى را كى آگه مىشود از روزگار تلخ ناكامان * كسى كو گسترده هر شب بساط كامرانى را ؟ به دامان ، خون دل از ديده افشاندن كجا داند * به ساغر آنكه مىريزد شراب ارغوانى را ؟ وفا و مهر كِى داند « حبيبا » آنكه مىخواند * به اسم ابلهى ، رسم و وفا و مهربانى را ؟ * غير عزم خويشتن از كس مددكارى مجوى * خود غم خودخور ، ز مردم رسم غمخوارى مجوى مرگ بهتر مرد را ، از منت دون فطرتان * همت ار يارى كند زين مردمان يارى مجوى آزمودستم كه احسان نيست احسان را جزا * خود به پاداش نكوكارى ، نكوكارى مجوى آنكه ما را بهر خود خواهد ، نه خود را بهر ما * گر وفادارى به او كردى ، وفادارى مجوى در دو دنيا بار غم سنگين شود از مال و زن * اى برادر تا توانى جز سبكسارى مجوى