مرتضى راوندى

455

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چهرهء ديگرى از ادبيات خلق ايران امثال سائره يكى از مظاهر فرهنگ و تمدن و ادبيات هر كشور ، امثال سائره و كلمات قصار و پرمغزى است كه از دهان بزرگان علم و ادب يا مردم عادى آن ديار تراوش كرده است . « در همين زبان فارسى ، هزاران امثال سائره هست كه هركدام داراى يك جهان ذوق و انديشه و حسن تعبير در اداى مقصود است و ما بدون كمترين توجهى آنها را ضمن گفتار خود به كار مىبريم . . . بيشتر اوقات كه از تغيير حالتهاى نفسانى و معانى دقيق يدرك و لا يوصف ، كميتمان لنگ مىشود ، سخن را كوتاه كرده به يك تمثيل اكتفا مىكنيم و چقدر از اين امثال را همه روزه از زبان عارف و عامى مىشنويم . شما بجاى : آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت - اين قافله تا به حشر لنگ است - اين همان چشمهء خورشيد جهان‌افروز است - باقى عمر ايستاده‌ام به غرامت - بر لب جوى نشين و گُذر عمر ببين - به هركجا كه روى آسمان همين رنگ است - به هر چمن كه رسيدى گلى بچين و برو - تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست - ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است - چنان با نيك و بد سركن . . . - چگونه بد كردى برو ايمن مباش - ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را . . . - در خانه اگر كس است يك حرف بس است - روزگار آيينه را محتاج خاكستر كند - رقيب آزارها بنمود و جاى آشتى نگذاشت - ز هشياران عالم هر كه را بينى غمى دارد - عَسَل در باغ هست و غوره هم هست - عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد - هركه بامش بيش برفش بيشتر . . . - برگ سبزى است تحفهء درويش - لقمه سر سيرى دارد - چون بد آيد هرچه آيد بد شود - فواره چون بلند شود سرنگون شود - به در مىگويم تا ديوار بشنود - هرگز از شاخ بيد بر نخورى - چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا ؟ - كبوتر با كبوتر باز با باز - دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد - تا پريشان نشود كار به سامان نرسد - ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجايى - بسا كس كه داد از طمع جان به باد - نمك خوردى و نمكدان را شكستى - گداى متكبر - رنگ رخسار خبر مىدهد از سرّ ضمير - بوجار لنجان - تا تنور گرم است نان بپز - نشايد كوفت آهن جز به آهن - لاف در غربت و گوز در بازار مسگرها - كار را به دست كاردان بسپار - كار به جان و كارد به استخوان رسيد - آب كه از سر گذشت . . . - هرچه بگندد نمكش مىزنند - اين دولت و ملك مىرود دست‌به‌دست - وقت ناكامى توان دانست يار - اينهمه چمچه زدى كو حلوا - براى دوستان جان را فدا كن - از مارگير مار