مرتضى راوندى

440

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بسا كاخا كه محمودش بنا كرد * كه از رفعت همى با مه مرا كرد نبينى زان همه يك خشت برپاى * مديح عنصرى ماندست بر جاى متأسفانه بسيارى از شعرا مناعت طبع نداشتند و پايه خود را تا حد خوش‌آمد گويى و ثناخوانى محض پائين مىآوردند . ظهير فاريابى خشوع و خضوع را به جايى مىرساند كه مىگويد : نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان نهد يكى از شعراى دربار شاه عباس اول هنگامى كه آن پادشاه به شكار رفته بود ، دير مىكند و به موكب شاهى نمىرسد و در عوض اين شعر را مىنويسد : سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودى * تو كه سگ نبرده بودى به چه كار رفته بودى ؟ پادشاهان در بعضى موارد مطربان و دلقكان را دوستتر مىداشتند تا شاعران . مىگويند در آغاز كار ، عبيد زاكانى رساله‌اى در معانى و بيان و نام شاه ابو اسحق تصنيف كرده خواست از نظر شاه بگذراند ميسر نشد . چندبار كه خواست به حضور او برسد نگذاشتند و گفتند كه بو اسحق با دلقك خود مشغول است . عبيد منصرف گشته اين شعر را سرود : اى خواجه مكن تا بتوانى طلب علم * كاندر طلب راتب هر روزه بمانى رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا كام دل از كهتر و مهتر بستانى لطف اللّه نيشابورى ، كه از شعراى دورهء شاهرخ بود ، در انتقاد از اوضاع روزگار خود مىگويد : بر صدور زمان زان نه جاى دارم و جاه * كه گنگ و سخره و شوخ و زن به مزد نيم نيم دو روى و منافق چو ماه و تير از آن * به عيش و قدر چو ناهيد و اورمزد نيم از آن ز كسب فضائل نه سيم دارم و زر * كه رشوه‌گير و رباخوار و وقف دزد نيم گاهى دلقكان دربارى چنان مقامى مىيافتند كه مىتوانستند با گستاخى سخن بگويند ، و به علت لطف خاصى كه اميران و شاهان در حقشان داشتند از مجازات مصون مىماندند . داستانهاى متعددى كه عبيد زاكانى از سلطان محمود و طلحك نقل مىكند ، و يا در زمانهاى نزديكتر به ما ، شوخيهاى كريم شيره‌اى با ناصر الدين شاه نشان دهندهء اين مدعاست . مثلا توجه كنيد با چه ظرافتى طلحك در داستانى كه عبيد زاكانى نقل مىكند به بزرگان قوم و رفتار بيرويه آنها مىتازد : « زن طلحك فرزندى زائيد . سلطان محمود او را پرسيد كه چه زاده است ؟ گفت از درويشان چه زايد پسرى يا دخترى . گفت مگر از بزرگان چه زايد ؟ گفت اى خداوند چيزى