مرتضى راوندى
435
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
استبدادى ، مانند رحيم خان در آذربايجان و قوام شيرازى در فارس را عنوان مىكند ، رفته رفته دامنه طنز را بسط داده به مسائل اساسى و مورد ابتلاى روز مىپردازد تا جايى كه آشكارا سر به سر مجلس و نمايندگان و اولياى دولت مىگذارد و از طرز كار آنان نكوهش مىكند . در شماره 25 كه در نهم صفر ( 1326 ه . ق ) منتشر شده ، دهخدا ، هرچه بيشتر و آشكارتر به رؤساى ملت و نمايندگان طبقات حاكم مىتازد : « اى انصافدارها ، و اللّه نزديك است يقه خود را پاره كنم ، نزديك است كفر كافر بشوم ، نزديك است چشمهايم را بگذارم روى هم ، دهنم را باز كنم و بگويم : اگر كارهاى ما را همهاش را بايد تقدير درست كند ، امورات ما را بايد باطن شريعت اصلاح كند ، اعمال ما را دست غيبى به نظام بيندازد ، پس شما ميليونها رئيس ، آقا ، بزرگزاده از جان ما بيچارهها چه مىخواهيد ؟ پس شما گروههاى سردار سپه ، سالار و خان ، چرا ما را دم كوره خورشيد كباب مىكنيد ؟ پس شما چرا مثل زالو به تن ما چسبيده و خون ما را به اين سمجى مىمكيد ؟ » در جاى ديگر در پيرامون خطر جهل مىنويسد : « . . . با اينكه امروز مزاياى دين حنيف اسلام بر همه دنيا مثل آفتاب روشن شده ، با اينكه آن همه آيات محكمه و اخبار ظاهره در امر خاتميت و انقطاع وحى بعد از حضرت رسالت پناهى وارد گرديده ، با اينكه اعتقاد به اين مراتب از ضروريات دين ماست ، باز تمام اين پيغمبران دروغين ، امامان جعلى و نواب كاذبه ، همه دنيا را مىگذارند و در همين قطعه خاك كوچك ، كه مركز دين مبين اسلام است ، نزول اجلال مىفرمايند . يك نقطه اولى ، يك جمال قدم ، يك صبح ازل ، يك من يظهر اللّه و يك ركن رابع ، در هيچ يك از كوهستانهاى فرنگستان و در هيچيك از دهات امريكا به امر قانون و به حكم عموميت معارف ، قدرت ابراز يكى از اين لاطائلات را ندارد و اگر هزار دفعه جبرئيل براى اظهار بعثت ، امر صريح بياورد از روى ناچارى جواب صريح مىگويد . اما ماشاء اللّه خاك پربركت ايران ، در هر ساعت يك پيغمبر تازه يك امام نو ، بلكه نعوذ باللّه يك خداى جديد توليد مىنمايد و عجب آنكه هم به زودى پيش مىرود و هم معركه گرم مىشود . علت چيست ؟ علت تحريك خيال مدعيان هرچه باشد ، علت قبول عامه و پذيرايى خلق ايران دو امر بيشتر نيست : يكى جهل ، ديگرى عادت به تعبد و تقليد . در مدت هزار و سيصد سال ، با آن همه آيات بينات ، با آنهمه آيات صريحه ، و الذين جاهدوا فيما لنهديّنهم سبلنا . . . چنان ما را به تعبد و قبول كوركورانه اصول و فروع مذهب خودمان مجبور كردند ، و چنان راه غور و تأمل و توسعه افكار را به روى ما سد نمودند كه