مرتضى راوندى

420

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

به‌جاى آن شبيم بر فراز سنگى باز * نشسته‌ام من و از وضع روزگار پكر شعاع كم اثر آفتاب افسرده * گياهها همگى خشك و زرد و پژمرده تمام مرغان سر زير بالها برده * بساط حسن طبيعت همه به‌هم خورده به‌سان بيرق غم سرو آيدم به نظر * به‌جاى آنكه نشينند مرغهاى قشنگ به روى شاخهء گل ، خفته‌اند بر سر سنگ * تمام درهء دربند زعفرانى رنگ ز قال و قيل بسى زاغهاى زشت آهنگ * شده است بيشه پر از بانگ غلغل منكر نحيف و خشك شده سبزه‌هاى نورسته * كلاغ روى درختان خشك بنشسته ز هر درخت بسى شاخه باد بشكسته * صفا ز خطهء ييلاق رخت بربسته ز كوهپايه همى خرمى نموده سفر * بهار هرچه نشاطآور و خوش و زيباست به عكس ، پاييز افسرده است و غم افزاست * همين كتيبه‌اى از بيوفايى دنياست از اين معامله ناپايداريش پيداست * كه هرچه سازد اول ، كند خراب آخر . . . احتياج : در ميان اشعار سراپا يأس و بدبينى عشقى قطعهء « احتياج » بسيار زيبا افتاده است : هر گناهى كادمى عمدا به عالم مىكند * احتياج است آنكه اسبابش فراهم مىكند . . . از اداره رانده مرد بخت برگرديده‌اى * طاق خانه از فشار برف و گل خوابيده‌اى زن در آن از هول جان خود جنين زاييده‌اى