مرتضى راوندى
354
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
تشريفات دربارى آنان و رسم قبول و اعطاى جوايز و هدايا و وضع موكب سلطنتى و مسابقهء اسبدوانى و چوگانبازى و تيراندازى و شكار با قوش و مراسم پذيرايى و جشن شادمانى و سوگوارى مردم آن زمان ، و مردانگيها و خونخواريها و گذشته و صفات و اخلاق الواط و اوباش شهر و بالاخره همهء جهات خوب و زشت جامعه و افراد عهدى كه داستان بر شرح آن وقف شده است به خواننده عرضه مىشود ، اما غرض اصلى نويسنده آن است كه روايت عاشقانهيى كه از هر حيث جالب و گيرا و سرگرم كننده باشد به وجود آورد . تقريبا همهء عشاق رمان به يك نظر عاشق و دلباخته مىشوند ، عشق خود را از همه كتمان مىكنند و نهانى آههاى سوزناك مىكشند . داستان از حيث تركيب اجتماعى ، جامعهء تاريك و پر وحشتى را معرفى مىكند كه در رأس آن حكام مقتدر و مستبد بيگانه نشسته و اعيان و اشراف و امراى ايرانى از وزرا و درباريان و فرمانروايان شهرستانها و بالاخره دليران و پهلوانان و خدم و حشم و خواجهسرايان پيرامون آنها را گرفتهاند و پس از آنها نوبت به مردم شهرنشين و روستائيان و راهزنان و اجامر و اوباش و الواط مىرسد . پيداست كه در چنين وضع اجتماعى رشتهء قدرت به دست فرمانروايان و دستنشاندگان آنهاست و ديگران همه براى بردن مقام و ربودن وجوه مالياتى به مراكز امر ، روى آورده و مىخواهند با دادن رشوه و تعارف به امرا و بزرگان نزديك شده و « پوست از مردم بكنند » در نتيجهء اين مسابقه و رقابت بر سر قدرت و مطامع مادى ، محيطى ايجاد مىشود پر از كينه و اسباب چينى كه زندگى در آن مستلزم تيزهوشى و باريكبينى و هشيارى دايم و مستمر است ، زيرا هر نو دولتى مىتواند نهتنها دشمن و رقيب ، بلكه دوست جانى خود را به خطر بيندازد ؛ در چنين محيط فاسدى مستى و دزدى و راهزنى و تجاوز به عرض و ناموس مردم و تخطى به جوانان امرد نيز مانند تملق و تزوير و دروغ و توطئه رواج دارد . اعيان و اشراف و نجيبزادگان كه دچار فقر و تنگدستى شده و طبقه متوسط ملت را تشكيل مىدهند ، اگرچه هنوز روح وطنپرستى را به كلّى از دست نداده و بيگانگان را كه بر كشور مسلط شدهاند به چشم نفرت و اكراه مىبينند ، اما از ترس مال و جان به گوشهيى خزيده و چند پارچه آبادى را كه از پدران خود به ارث برده يا خود خريدهاند ، اداره مىكنند و به عدهيى نوكر و مهتر و خواجه و لله كه هنوز دور آنها را گرفتهاند نان مىدهند . رمان خسروى نمودارى از چنين اوضاع است ، نويسنده از يكسو در مقابل گذشتهء پرافتخار كشور خود وضعى پر از تحسين و اعجاب به خود مىگيرد و از سوى ديگر آن را