مرتضى راوندى

20

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اعلى مىرساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود ، بلكه بر كسانى هم كه او را . . . باشند تنعم مىكند و خلايق به واسطهء وقاحت از او مىترسند و آن بيچارهء محروم كه به‌سمت « حياء » موسوم است ، پيوسته در پس درها بازمانده و در دهليرخانه سر به زانوى حرمان نهاده ، چوب دربانان خورد . . . و به ديدهء حسرت در اصحاب وقاحت نگرد . . . » « 1 » شوخى و مزاح در جلد اول عيون الاخبار آمده است : المزاحة تذهب المهابة : شوخى ، بزرگى و شكوه را از ميان ببرد . « هزل‌گويى ، پيوسته در مجالس ، مسخرگى مىكرد ، زاهدى او را گفت همه عمر خود را در هزل و مسخرگى گذرانيدى چنين مكن كه روز قيامت ترا سرنگون در دوزخ افكنند ، گفت : اين نيز مسخرگى ديگرى خواهد بود . . . » « 2 » كمال الدين اسماعيل و ظهير الدين فاريابى ماهيت شعراى بىشخصيت و پول‌پرست را در ابيات زير نشان مىدهند : بزرگوارا در انتظار بخشش تو * نمانده است مرا بيش از اين شكيبايى سه شعر رسم بود شاعران « طامع » را * يكى مديح و دوم قطعه‌يى تقاضايى اگر بداد ، ثنا و اگر نداد ، هجا * ازين سه‌گانه دو گفتم دگرچه فرمايى * * * بزرگوارا ، سالى زيادتست كه من * به جام نظم ، مى مدح تو همى نوشم نديده‌ام ز تو نانى چنان كه برگويم * نيافتم ز تو چيزى چنان كه در نوشم به مجلسى كه ز جودت مرا سؤال كنند * نهاد بايد ، ناچار پنبه در گوشم مباش غافل اگرچه من از شمايل خوب * حكيم صورت و نيكو نهاد و خاموشم به گاه نظم ، چو من بر سخن سوار شوم * كشند غاشيه اقران ز فخر بر دوشم به هجو و مدح همه‌كس ، كه در شكايت و شكر * چو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم من ار ز هجو تو بيتى به ديگران خوانم * نهند تختهء ديبا همى در آغوشم به زرّ سرخ ز من چون هجا همى بخرند * روا بود كه به نرخ تمام بفروشم ناصر خسرو قباديانى و خاقانى بر خلاف ظهير الدين ، به سيرهء پسنديدهء خود افتخار مىكنند :

--> ( 1 ) . عبيد زاكانى . ( 2 ) . نگاه كنيد به مقدمه‌يى بر طنز و شوخ‌طبعى پيشين ص 103 و ص 106 . براى آشنايى با تاريخ طنز و شوخ‌طبعى در ايران و اروپا مطالعه اين كتاب سودمند است .