مرتضى راوندى
180
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
يغما شنيدم كه اين دوست عامى من ( حاجى محمّد اسمعيل ) مرا در دنيا رسوا و بدنام خواهد كرد . بعضى از اشعار و مكاتيب مردم را به نام من در دفتر و ديوان مىبرد و چندانكه ابرام و سوگند مىخورم از من نيست ، از دفتر خارج كن ، باور نمىدارد و در ضبط آنها حريصتر مىشود . » در ابيات زير گويى شاعر ، به توصيف حال كسانى پرداخته كه از راههاى نامشروع مالى اندوخته و جمله را با نكبت و شوربختى از كف دادهاند : در خانهء « دزد » آتشى افتاد شنيدم * زان گونه كه از آتش حسرت جگرم سوخت رفتم كه ازو ، واقعه تحقيق نمايم * زد نالهء گرمى كه ز پا تا به سرم سوخت گفت : آه در آن فرش و مس و ظرف و زر و سيم * با جمله بد و نيك متاع دگرم سوخت زانجا شرر افتاد به خلوتگه خوابم * منديل و ردا ، خرقه و شال كمرم سوخت اينها همه سهل است ، كز آن شعلهء سركش * ران خود و پاى زن و دست پسرم سوخت جز چشم و دماغم كه به در رفت سلامت * اصناف ذخاير همه از خشك و ترم سوخت از خانه ، پس آن شعله درآمد به طويله * افسار و جوال و جل و پالان خرم سوخت گفتم : چو چنين است مده زحمت اطناب * بند يقه بگشا و بفرما : « پدرم سوخت » « 1 » مراثى و نوحهسراييهاى يغما نيز جانسوز و مورد توجه پيروان مكتب تشيع است : مىرسد خشك لب از شط فرات اكبر من * نوجوان اكبر من سيلانى بكن اى چشمه چشم تر من * نوجوان اكبر من كسوت عمر تو تا اين خم فيروزه نمون * لعلى آورد برون گيتى از نيل عزا ساخت سيه معجر من * نوجوان اكبر من تا ابد داغ تو اى زادهء آزاده نهاد * نتوان برد ز ياد از ازل كاش نمىزاد مرا مادر من * نوجوان اكبر من اين نوحه را هم به زبان رايج عامه و بسيار زيبا و تأثرانگيز ساخته است : دلم از زندگانى سخت سيره * بميرم هرچه زودتر باز ديره زنان را دل سراى درد و ماتم * تن مردان نشان تيغ و تيره پسر در خون تپان ، دختر عزادار * برادر كشته و خواهر اسيره به كام مادران لخت جگر خون * به حلق كودكان خوناب شيره اسيران را بهجاى اشك و افغان * شرر در چشم و آتش در ضميره
--> ( 1 ) . از صبا تا نيما ، پيشين ص 124 .