مرتضى راوندى
137
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اشفاق و غيرت و حميّت دين است ، و پادشاه و امرا همه در اين زمان به سبب تنپرورى و راحتطلبى دست از فضيلت اين امر برداشته ، هميشه مشغول به فسق و فجور و شنايع و قبايحاند و بيخبرى از احوال رعايا و زيردستان را شيوه و شعار خود نمودهاند ؛ علما نيز مهر سكوت بر لب گذاشته ، مطلق در مجلس پادشاه و امرا سخنانى كه موجب تنبّه و آگاهى ايشان باشد ، بر زبان نياورند . . . » از اين سخنان حقّ ، اكثر از علما مكدّر شده ، آن عزيز را متّهم به تصوّف و الحاد نموده و حكم به اخراج او كردند ، چنان كه او را از اصفهان به اهانت تمام بيرون كردند . . . « 1 » اين مرد شرافتمند ، دست از مبارزه برنداشت پس از مراجعت به خراسان بار ديگر عليه دولت و روحانيون سخنها گفت . شاه صفى ، قلى خان را ، كه مردى فاسد و سفّاك بود ، براى تنبيه او فرستاد . وى چون اين مرد روحانى را دستگير كرد ، بدون اينكه او را محاكمه كند ، حكم به فراشان نمود كه او را گرفتند و به ضرب ميخكوب سر آن عزيز را خرد نمودند . . . « 2 » سياست مذهبى نادر سياست كلى نادر اين بود كه به جنگها و اختلافات موجود بين شيعه و سنّى پايان دهد ، يكى از شرايط نادر در كنگرهء مشورتى مغان اين بود كه از سبّ عمر و عثمان و ابو بكر تشكيل مجالس سوگوارى خوددارى كنند و چون اختلاف شيعه و سنّى ، خون بسيارى از مردم را ريخته است ، علماى دين مجمعى تشكيل و به اين اختلاف پايان دهند . ولى اين كار عملى نشد ، زيرا نه مردم رشد كافى داشتند و نه روحانيان حسن نيّت ، لذا اين يگانه فكر صحيح نادرى به علّت آماده نبودن محيط اجتماعى صورت عمل نگرفت . نادر پس از آنكه بر اصفهان دست يافت ، به رتق و فتق امور پرداخت . يكى از اقدامات او اين بود كه « هفتاد هزار طلّاب كه از دولت ايران مواجب مىگرفتند ، مواجب آنها را قطع كرد ، رؤساى طلّاب نزد او بناليدند كه اينها لشكر دعا هستند ، چرا بايد سلطان نان آنها را قطع و موقوفات آنها را ضبط كند ؟ » پاسخ صريح نادر : نادرشاه گفت : « وقتى شش هزار افغان بىسروپا بر ايران و پايتخت ايران غالب شدند ، دو كرور مخلوق اصفهان و صد هزار طلّاب علوم چرا جواب شش هزار نفر افغانى برهنه و دو هزار گبر بىسر و پا را ندادند ؟ . . . » « 3 » پيترو ، در جاى ديگر صحنهيى از عزادارى را توصيف مىكند : « پس از روضهخوانى
--> ( 1 و 2 ) . مجمع التّواريخ ، ص 26 . ( 3 ) . ؟ ؟ ؟