مرتضى راوندى

130

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

كه يكى هست و هيچ نيست جزو * « وحده لا إله الا هو » « 1 » از تو اى دوست نگسلم پيوند * گر به تيغم برند بند از بند الحق ارزان بود ز ما صد جان * وز دهان تو نيم شكر خند اى پدر ، پند كم ده از عشقم * كه نخواهد شد اهل اين فرزند پند آنان دهند خلق ، اى كاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند من ره كوى عافيت « 2 » دانم * چكنم كافتاده‌ام به كمند در كليسا به دلبر ترسا « 3 » * گفتم اى دل به دام تو دربند اى كه دارد به تار زنّارت « 4 » * هر سر موى من جدا پيوند ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليث « 5 » بر يكى تا چند نام حق يگانه چون شايد « 6 » * كه اب و ابن و روح قدس نهند لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكر خنده ريخت از لب قند كه گر از سّر وحدت آگاهى * تهمت كافرى به ما مپسند در سه آيينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افكند سه نگردد بريشم « 7 » ار او را * پرنيان « 8 » خوانى و حرير و پرند « 9 » ما در اين گفتگو كه از يك‌سو * شد ز ناقوس اين ترانه بلند كه يكى هست و هيچ نيست جزو * وحده لا إله الا هو دوش رفتم به كوى باده فروش * ز آتش عشق دل به جوش و خروش محفلى نغز ديدم و روشن * مير آن بزم پير باده‌فروش چاكران ايستاده صف در صف * باده‌خواران نشسته دوش به دوش

--> ( 1 ) . يكتاست خدايى كه جز او نيست . ( 2 ) . تندرستى و آرامش . ( 3 ) . عيسوى ( 4 ) . رشته مانندى كه كشيشان بر كمر بندند . ( 5 ) . اب ، ابن ، روح القدس ( 6 ) . چگونه شايسته است . ( 7 ) . ابريشم ( 8 ) . حرير ( 9 ) . حرير منقش