مرتضى راوندى
121
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
حدود سال 1012 هجرى از شيراز به اصفهان رفت و چون در كارساز و آواز مهارتى داشت و تصنيفهاى دلپذير مىساخت مورد توجه و عنايت شاه عباس شد ، مخصوصا كه خوبرويى به نام گنجى نيز همراه خود داشت . . . شاه عباس « گنجى » را ازو گرفت و به خدمت خود داخل كرد « 1 » و براى بابا شمس در چهارباغ اصفهان قهوهخانهاى ، و پهلوى آن نيز ميخانهاى به راه انداخت . خود گاهگاه به قهوهخانهء وى مىرفت و در ميخانهاش شرابخوارى را به كلى آزاد كرده بود . شاه عباس در دوران پادشاهى گاه ميخوارى را قدغن مىكرد و پس از چندى دوباره آزاد مىساخت . ولى در ميخانهء بابا شمس ميگسارى هميشه به فرمان شاه آزاد بود و هركس كه در آنجا شراب مىخورد ، مهرى بر كف دستش مىزدند تا از مزاحمت مأموران داروغهء اصفهان آسوده باشد . « 2 » قهوهخانهء طوفان هم به سبب وجود جوان خوبرويى كه بدين نام در آنجا خدمت مىكرد ، شهرت يافته و ميعادگاه شاعران و دلباختگان شده بود . شاه عباس نيز گاهگاه به آنجا مىرفت . از جملهء شاعرانى كه به اين قهوهخانه دلبستگى داشتهاند ، يكى رشيداى زرگر تبريزى و ديگرى مظفر حسين كاشانى لنگ بوده است . شاعر اخير اين رباعى را براى « طوفان » قهوهچى و قهوهخانهء او سروده و در آن به لنگى خود نيز اشاره كرده است : در قهوهء طوفان كه سر خوبانست * صد عاشق پا شكسته سرگردانست آن رفت « مظفر » كه سمندر بودى * مرغابى شو كه كار با طوفان است و چون منظورش به محبت پاك او توجهى نمىكرد ، و با ديگران مهربانتر بود ، ازو رنجيده شد و اين رباعى را برايش فرستاد : بد باطن و چاپلوس مىبايد گشت * خواهان كنار و بوس مىبايد گشت حيف است چو پروانه به گردت گشتن * بر گرد تو چون خروس مىبايد گشت ! شاه عباس در قهوهخانه : شاه عباس گاه بى خبر به قهوهخانهها مىرفت و با شاعران و هنرمندانى كه در آنجا جمع بودند به صحبت مىنشست . از آن جمله نوشتهاند كه روزى به قهوهخانهء « عرب قهوهچى » كه « پسران زلفدار داشت ! » رفت و در آنجا با ملا شكوهى از شاعران اصفهان روبرو شد . ازو پرسيد چكارهاى ؟ جواب داد : شاعرم . گفت : از اشعار خود چيزى بخوان . شاعر اين بيت را خواند : ما بيدلان به باغ جهان همچو برگ گل * پهلوى يكدگر همه در خون نشستهايم
--> ( 1 ) . اين جوان را شاه عباس چندى بعد به گناهى ، كه در تواريخ زمان روشن نيست ، كشت . ( 2 ) . تذكرهء نصرآبادى و تذكرهء عرفات تقى الدين محمد اوحدى .