مرتضى راوندى

510

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گفت هيچ از نحو خواندى ؟ گفت : لا * گفت : نيمِ عمرِ تو شد در فنا دل‌شكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك آن دم گشت خامَش در جواب باد كشتى را به گردابى فِكَند * گفت كشتيبان بدان نحوى بلند هيچ دانى تو شنا كردن بگو ؟ * گفت : نى تو از من شنا مى نجو گفت : كُلّ عُمرَت اى نحوى فناست * زآنكه كشتى غرق اين گردابهاست در جاى ديگر مولوى ، مردم را به همفكرى و همدلى دعوت مىكند و از تعصّب و جدال و قتال برحذر مىدارد . چونكه بىرنگى اسير رنگ شد * موسيئى با موسيئى در جنگ شد اى بسا هندو و ترك هَمزَبان * اى بسا دو ترك چون بيگانگان پس زبان همدلى خود ديگر است * همدلى از همزبانى بهتر است در اشعار زير ، مولوى دلبستگى و علاقهء فراوان خود را به « معنى و حقيقت » و نفرت شديد خويش را از تظاهر و خودنمايى آشكار مىكند : طواف كعبه دل كن اگر دلى دارى * دلست كعبهء معنى ، تو گِل چه پندارى طواف كعبه صورت حَقَت از آن فرمود * كه تا به واسطهء آن دِلى به دست آرى هزاربار پياده طواف كعبه كنى * قبول حق نشود گر دلى بيازارى ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشد * دل خراب كه او را به هيچ نشمارى در جاى ديگر مىفرمايد : ما ، دل ، اندر راهِ مَردان باختيم * غلغلى ، اندر جهان انداختيم آتشى اندر دل خلقان زديم * شورشى در عاشقان انداختيم خرقه و سجاده و تسبيح را * در خراباتِ مُغان انداختيم داشتيم بر پشت خود بارگران * شكر كان بارِ گران انداختيم جبه و دستار و علم قيل‌وقال * جمله در آبِ روان انداختيم . . . ما ز قرآن برگزيده مغز را * پوست را پيشِ خسان انداختيم مقام مثنوى مولانا مولانا خود به اهميت اين كتاب عظيم كه گنجينهء معرفت و عرفان است ، واقف بود و مىدانست كه كتابى آورده كه تا آن زمان در عالم اسلام نظير و همتايى نداشته است . افلاكى در مناقب العارفين مىنويسد : « مولانا فرمود مثنوى ما دلبرى است معنوى كه در جمال و كمال همتاى ندارد و همچنان باغى است مهيّا و درختى مهنّى كه جهت روشندلان صاحب‌نظر و عاشقان سوخته‌جگر