مرتضى راوندى
482
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شفاعت كردند ، تا بفرمود كه انگشت او ببرند ، بيش هيچكس در باغ هيچ آفريدهاى بىاجازت نيارست رفت . » بهاى جوانى : « آوردهاند كه بازرگانى را بر وزير نوشروان مالى خطير بود ، و وزير در اداى آن مماطلت مىنمود . بازرگان بسيار او را « 1 » تقاضا كرد ، و البتّه گرد اداى آن نگشت ، « 2 » و هر چند بازرگان گفت : مماطلت از تو ظلم باشد و از طريق خرد در نخورد « 3 » كه مال من نمىدهى ، سود نداشت . بازرگان به نوشروان قصّه نوشت و حال خود بازراند . نوشروان مرد را بخواند و از منشأ و مولد وى پرسيد ، و از حال او تفحّص كرد . بازرگان قصّهء حال خود تمام در خدمت نوشروان تقرير داد . نوشروان فرمود تا مال او از خزانه بدادند و بازرگان را از پيش خود خوشدل برون فرستاد ، و هم در ساعت فرمان داد تا وزير را بياوردند ، و بر در سراى بردار كردند . و فرمان فرمود كه : هركه حرمت غريبان ندارد ، و حقّ آيندگان فروگذارد ، و ايشان را رنجهدل گرداند ، و بهاى بضاعت ايشان بديشان نرساند ، سزاى او اين بود . چون بازرگان از نوشروان چنين عدل شامل بديد ، آنجا مقام كرد و مدّتى مديد و عهدى بعيد ساكن مداين بود ، و عاقبت او را عشق وطن و آرزوى مسكن در حركت آورد . مالهاى خود را جمع كرد و قصد شهر خويش را تصميم داد . « 4 » از وزير اجازت خواست . وزير به خدمت نوشروان عرضه داشت كه فلان بازرگان كه مال بر وزير پيشين داشت و به سعى پادشاه آن مال به وى رسيد ، در اين شهر تجارت بسيار كرد ، و اموال خطير به دست آورد چنان كه يك درم او ده و بيست زيادت شده است ، و امروز مىخواهد كه از شهر تو برود و مالى كه در حضرت تو جمع كرده است با خود ببرد . و اگر اين قاعده مستمرّ شود جملهء بازرگانان بروند و مالها ببرند ، و شهر بىرونق بماند . نوشروان مر آن بازرگان را بخواند و گفت : از ولايت من مىبروى و مالى بيحد دارى ، و اگر من اين قاعده مستمر گردانم كه هركه مال اينجا حاصل كند . از اينجا ببرد و به ولايت خصمان ما رود ، آن مال او عدّت و آلت دشمنان ما بشود . فرمان بر آن جمله است كه يا اينجا ساكن مىباشى و مال در تصرّف تو مىباشد ، و اگر ناكام بخواهى رفت ، آنچه
--> ( 1 ) . يعنى از او ( 2 ) . يعنى : آن وزير براى پرداختن و بازپسدادن آن اقدامى نكرد . ( 3 ) . از عقل به دور است . ( 4 ) . تصميم گرفت كه روانهء شهر خود گردد