مرتضى راوندى

480

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سامانى ، رحمه اللّه ، آن بود كه در روزهاى برف و باران برنشستى « 1 » و در ميدان بايستادى ، تا اگر كسى را حاجتى بودى يا مظلمتى ، آن‌را بشنودى و انصاف دادى . پس چون ديرى « 2 » در ميدان بايستادى ، از ميدان برون آمدى ، وگر در ربض شهر برآمدى ، و ضعفا را صدقه دادى و در فراغ « 3 » ايشان سعى كردى و در وقت مراجعت دو ركعت نماز شكرگزاردى بر آن توفيق كه يافته بودى ، و گفتى كه حقّ ، اين روز به قدر وسع و طاقت گزاردم . او را گفتند : اى امير ، در روز برف و باران بزرگان از خانه‌ها برون نيايند ، و امير در اين ايّام برنشيند و رنج بر خود نهد ، سبب آن چيست ؟ جواب داد كه در چنين روزها غربا و بيچارگان تنگدل‌تر باشند ، و اگر در آن حال در حق يكى از ايشان توفيق يافته شود ، دعاى ايشان به اجابت نزديك‌تر باشد . روزى بر عادت معهود در ظاهر مرو « 4 » مىگذشت ، شترى را ديد كه در كشتى آمده بود ، و آن را مىخورد . غلامى را فرمود كه پياده شو و بنگر كه آن شتر داغ « 5 » كه دارد ؟ آن كس نگاه كرد ، گفت : داغ امير دارد . بفرمود تا شتر را بگرفتند ، و سوارى را بفرمود تا برود و ساربان را بياورد ؛ و هم در آن صحرا مقام كرد . سوار هم در ساعت قطاردار را بياورد - بر جمّازه نشسته بود و آن شتر را طلب مىكرد . امير وى را پرسيد كه شتر من در كشت مردمان چه كند ؟ قطاردار سوگند خورد كه از دوش باز رميده است ، و به سحرگاه از نفر « 6 » برفته است . از آن‌وقت باز بر جمّازه نشسته‌ام و او را مىطلبم . اين سوختگى همچون مهر و نشانه‌اى بود كه با آن مالك چارپا ( يا برده ) شناخته مىشد . چون عذر او مسموع و مقبول افتاد ، فرمان داد كه خداوند كشت را حاضر كردند . او را گفت : شتر من در كشت تو رفته است و بعضى از آن خورده است ، معهود ارتفاع آن كشت چند بوده است ؟ « 7 » آن مرد به راستى بگفت . امير بفرمود تا همان ساعت بهاى غلّه به نرخ روز بدادند . آنگاه روى به حاضران كرد كه اگر من انصاف از خود ندهم ، از مسلمانان

--> ( 1 ) . يعنى سوار اسب مىشد . ( 2 ) . يعنى مدّتى طولانى ( 3 ) . آسايش ( 4 ) . يعنى در بيرون شهر مرو . ( 5 ) . يعنى اثر سوزاندن مرضعى از بدن حيوان يا انسان با آهن تافته و جز آن ، اين سوختگى همچون مهر و نشانه‌اى بود كه با آن مالك چارپا ( يا برده ) شناخته مىشد . ( 6 ) . يعنى از ميان شتران ( 7 ) . يعنى محصول متداول آن چه‌قدر بوده است .